روزهای تنهایی من
گوشی تلفن و برداشتم و با ترس شماره اش رو گرفتم جواب نداد ذهنم خیلی مشغول شد و هرچی فکر کردم یادم نیومد برای چه کاری ممکنه تماس گرفته باشه ، نیم ساعت بعد خودش تماس گرفت ، صداش از پای تلفن فوق العاده سرد و بی روح بود طوریکه به زحمت میشنیدم چی میگه ازش خواستم کمی بلند تر حرف بزنه اما فایده ای نداشت صدای جاده و ماشین ها با صدای آرومش مانع از شنیدن درست من بود فقط فهمیدم که گفت ساعت 6 بیاید به این آدرسی که میگم برای همون صحبتی که خودتون گفته بودید. خیلی سریع آماده شدم سعی کردم ساده بپوشم درست مثل زمانی که سر کار میرم از خونه بیرون رفتم، مهرداد مدام اس ام اس های مزخرف میداد بهش گفتم لطفا دو ساعتی مزاحم نشو نمیتونم جوابت رو بدم ، در آسانسور رو به راهروی تنگ و تاریکی باز شد حتی نمیتونستم پلاک واحد ها رو بخونم از نور موبایلم برای دیدن شماره خونه ها استفاده کردم و در زدم ، در رو باز کرد و تعارف کرد وارد شم ، خونه کوچیک و نوسازی بود که بجای دفتر کار ازش استفاده میکرد ، فکر میکنم دوتا اتاق خواب داشت یکی برای اتاق کنفرانس و جلسات و اون یکی که درش بسته بود. نشستم پشت میز کارش و من هم نشستم رو یکی از صندلی های روبروی میزش. دستاش رو دور هم قلاب کرد و گفت : چیزی میخواین براتون بیارم ؟ گفتم : نه ممنون زیاد وقتتون رو نمیگیرم لبخند سردی زد و گفت : بفرمائید من در خدمتم و من شروع کردم ... از اولین روزی که مهرداد رو دیدم ... از تمام خاطرات تلخی که همه شما رو تو دردها و اشک هاش شریک کردم ... از بارداریم ... از بی مسئولیتی اون ... از تنهاییم ... از تمام روزهایی که بی دلیل ولم میکرد و بی دلیل برمیگشت ... تا به امروز رسیدیم ، سعی کردم بصورت خلاصه به همه چیز اشاره کنم ، کلمه ای حرف نمیزد گاهی به دهن من نگاه میکرد و گاهی به کاغذهای روی میزش میتونم قسم بخورم داشت میون خاطراتم و روزهایی که گذروندم قدم میزد و تک تک اون لحظه ها رو به چشم می دید !! گاهی اخم میکرد و گاهی پوز خند ، پرسیدم چرا میخندید؟ پفت : وقتی همه حرفات تموم شد میگم . گفتم که با چه فضاحتی بیرونم کرد چقدر غصه خوردم و الان هم با پررویی تمام برگشته و میگه زنمو میخوام ... ! سعی کردم تو نیم ساعت تمومش کنم ، تا جایی که میشد به همه چیز اشاره کردم و آخرش هم گفتم پدرم مادرم از ارتباط دوباره مون اطلاعی ندارن و برای همین کسی رو جز شما برای مشورت نداشتم . هر دو چند لحظه ساگت شدیم ، گلوش رو صاف کرد و خیلی آهسته گفت : حرف دیگه ای هم هست ؟ گفتم : نه فکر نمیکنم ... شغل پدرم ، سن و تحصیلات خودم و مهرداد رو پرسید و گفت : با چیزایی که تعریف کردی تقریبا دستم اومد موضوع چیه ، همسر تو فقط یه بچه است و تو با زود بچه دار شدنت خودت رو اسیر دوتا بچه کردی ، از روز اول ازدواجت تا الان بجز ضرر هایی که کردی و تاوان هایی که برای اشتباهات اون و خودت دادی چیز مثبتی برات نداشته ، و الان هم از ترس مطلقه شدن و توی چشم بودن خودت رو تو برزخ بودن و نبودن شوهری که نبودنش از بودنش بهتره نگه داشتی . خواستم بگم بهش فرصت بده ، با پدر و مادرش صحبت کن ، داور انتخاب کنید دکتر برید ... دیدم همه این کار ها رو قبلا انجام دادی و عملاً داری دندون کنده شده ای رو به زور میچسبونی سر جاش ! قلبم با شنیدن واقعیات تلخی که از دهنش بیرون میومد درد می گرفت حرفهاش مثل سیلی به صورتم میخوردن همیشه میترسیدم ازینکه کسی بفهمه من به مهرداد معتادم و از بیماری وسواس فکری رنج میبرم و از تغییر می ترسم .... گفت : من شوهر داشتن رو حتی برای وقتی که سود و ضررش مساوی باشه هم توصیه میکنم اما برای تو همش ضرره و پدرو مادرت هم که گفتن اگر اینبار رفتی دیگه برنگرد پس با اشتباه دوباره همه چیزی که داری رو از دست میدی ، به همراه مشکلاتی که ممکنه برای پسرت بوجود بیاد و ... بعد از نیم ساعت سکوت ، با ترس گفتم : یعنی میگید جدا شم ؟ گفت : نه ! من هیچ وقت به تو نمیگم جدا شو ، میگم تو که مادر یه پسر کوچیک هستی باید دید شفاف شرایطت و قدرت تصمیم گیری داشته باشی ، من فقط به تو میگم چشمات رو باز کن برای بقیه زندگیت که در راهه قوی باش ، عوض شو خانم سرداری نذار کسی دوباره زندگیت رو سیاه کنه ............ ---- مادرم ........ وقتی این حرفها رو میزد .... یا بهتر بگم وقتی این سیلی ها رو میخوردم فقط یاد اشک های مادرم میوفتادم ............. که میگفت : تو فقط مهرداد رو دوست داری ؟ پس ما چی ؟ بخاطر ما فراموشش کن ... و من با سردی تمام میگفتم : اگر مهرداد نباشه هیچ کس رو نمیخوام ... دلم میخواست زودتر برگردم و مادرم رو بقل کنم ، 2 سال از زندگی همه فقط و فقط بخاطر من پر از زجر و اشک بود ، حتی پدرم هم گریه میکرد اما بی صدا ... هیچوقت ندیدم اما قسم میخورم توی خلوتش همیشه به مظلومیت یا حماقت من اشک میریخته !!! بعد از اون روز فهمیدم اشتیاق و میل من به بودن مهرداد فقط یه عادت و وابستگی کهنه و شاید چیزی در حد چند تا خاطره خوبه و دیگه توی وجودم کششی به بودنش ندارم و حتی نمیتونم حضورش رو تحمل کنم ، ناخوداگاه از تماس هاش زده شده بودم و سعی میکردم تا جایی که بشه جوابش رو ندم ، دوباره شدم خانم سرداری و چسبیدم به کار و کار و کار ... کم و بیش با دکتر بحث و دعوا داشتیم اما کارمون پیش میرفت و رضایت رو تو چشمای متوقع و طلبکارش میدیدم و همین برام کافی بود . دکتر هیچ سررشته ای تو مدیریت نداشت و اصلا بلد نبود چطور زیردست هاش رو راضی نگه داره و تنها هربه ای که تو کار داشت زورگفتن بود ، برعکس اون مهندس منادی ظاهری متین و آروم اما جدی و پرکار ! وقتی از کنارم رد میشد ناخوداگاه همراه با سلامم تعظیم کوچیکی میکردم و کوچکترین نگاهش برام ارزش داشت ، وقتی میگفت : چطورید خانم سرداری غرور تمام وجودم رو میگرفت چون میدیدم چقدر از کارم راضیه و مهندس سخت گیری که دکتر اینقدر ازش ناله و زاری میکنه اونقدراهم .که میگن بد نیست و فقط با تنبلی و بی کاری مقابله میکنه . اون روز باید برای موضوعی به اتاقش میرفتم ، مسئول دفتر در رو باز کرد و اجازه گرفتم و داخل رفتم و با تعجب دیدم مهندس منادی ناخوداگاه روی صندلی نیم خیز شد و سلام کرد ، چشمام داشت از حدقه بیرون میزد ، این برخورد تو کار ما خیلی کم پیش میاد اونم از جانب یه مدیر رده بالا برای یه زیر زیر زیر زیردست ! البته نمیخوام خودم رو پایین بیارم و فقط دارم سلسله مراتب اداری رو میگم . تمام تنم پر از عرق شده بود ، دلم میخواست مثل اون موفق و معتبر باشم ، هم مومن بود هم با شخصیت هم وضع مالی خوبی داشت در یک کلام نمونه آدم موفقی بود برای من که هنوز اول راه بودم و مجبور بودم از زیرصفر شروع کنم !! کارم رو انجام داد و منتظر بود که از اتاق بیرون برم ... چند لحظه سر جام ایستادم خداحافظی کردم و دو قدم به طرف در رفتم ، نگاهم میکرد ... آروم و نیمه گرم ! برگشتم و گفتم : من ... میخواستم ... دستاش و توی هم قلاب کرد و گفت : هرچی میخواید بگید خانم سرداری . با لبخندی بابت این دلگرمی ازش تشکر کردم و گفتم : میخوام بابت یه موضوع شخصی ازتون راهنمائی بگیرم شاید مشغله کاری شما خیلی بیشتر ازین باشه که به حرفای من گوش بدید اما این موضوع برای من به اندازه همه زندگیم مهمه ، و خیلی خوشحال میشم اگر بتونم با شما که موفق ترین شخص توی اطرافیانم هستین در بارش صحبت کنم، بدون لحظه ای مکث دست راستش رو روی چشمش گذاشت و گفت : به روی چشم خانم سرداری ، اینجا راحت هستید یا دفتر کارم ؟ شرم تمام وجودم رو گرم کرد سرم و پایین انداختم و گفتم : اگر جایی باشه که کسی متوجه نشه خیلی بهتره مهندس منادی آدم متفاوتی بود ، همه ازش بد میگفتن اما من بدی تو این آدم ندیده بودم بجز اینکه با دروغ ها و تنبلی های دکتر خیلی برخورد می کرد و من در سکوت همیشه حق رو به اون میدادم اما نمیتونستم حرفی بزنم ، روزها پشت سر هم میگذشتن و من با ندیدن مهندس خاطره اون روز رو هم فراموش کرده بودم و هیچ رد پایی از صحبت دونفره مون توی ذهنم نبود دوباره توی کار غرق شدم در حالیکه از تماسهای مهرداد فرار میکردم و دودلی بدجور اعصابم رو خورد کرده بود ، میدونستم مهرداد برای من یه جاده بمبسته اما نمیتونستم راهم رو ازش جدا کنم ، شهامت من جلوی اون از یه گنجشک هم کمتر بود ... و مهرداد همیشه ازین نقطه ضعف من سواستفاده میکرد ... همه چیز در تکراری ترین حالت خودشون سپری میشد تا اون روز بعدظهر رسید ... من خواب بودم ، شاید خواب بدی میدیدم ... شاید هم چیزی نمیدیدم ... صدای لرزش گوشیم سرم رو از روی بالش کند و به زور چشمام رو باز کردم ، چیزی دیدم که خواب رو کامل از سرم پروند... مهندس منادی تماس گرفته بود و در فاصله کشاکش من با خواب و بیداری گوشی رو قطع کرده بود ... چطور بعد ازین مدت هنوزم یاد حرفهای من بود ؟! باید باهاش تماس میگرفتم ........ شهرزاد ساک رو دم در گذاشتم و امید رو بقل کردم ، مادرم با ناراحتی جلو اومد و گفت : لازم نیست این بچه رو عذاب بدی من نگهش میدارم ، گفتم اگه واقعا میخواستی کمک کنی باید از اول میگفتی نه الان که سه ساعته دارم لباساش و جمع میکنم و میرم ! یادم اومد دیشب سره یه موضوع ساده باهم دعوا کرده بودیم ، برادر کوچیکم در حال بلوغ بود و گاهی برخورد های بدی میکرد، هرچی از دهنش درمیومد میگفت و من بازهم از مهرداد متنفر میشدم بخاطر اینکه تو این سن و با وجود یه بچه مجبورم با پدر مادرم و مسائل اینچنینی زندگی کنم ، دیشب برادر کوچیکم از سر نفهمی و بچگی چیزی از زندگی مشترک من و مهرداد گفت که خونم رو بجوش آورد امید رو زمین گذاشتم بلند شدم به طرفش رفتم و با آخرین توان زدم توی گوشش ... مامان و بابام صد در صد حق رو به اون دادن و این آغاز مشکل ما شد . دیگه با هم حرف نمیزدیم ، نه من از بودن با اونها خوشحال بودم و نه اون ها از بودن من ... و همه اینها رو سر مهرداد خالی میکردم رابطه مون شده بود سرشار از تنش و دعوا ، هر روز گریه و التماسه اون اعصابم رو به کل به هم ریخته بود ، اون روزهم مثل همیشه رفتم سرکوچه و از دور دیدمش که میخندید ، امید رو سفت بقل کردم و نشستم توی ماشین ، سعی کرد به پسرش نزدیک شه اما رفتارش خیلی مصنوعی بود ، خنده های مصنوعی ... ذوق کردن مصنوعی ... امید هم اصلا تو باغ نبود چه اتفاقی داره دور و برش میوفته ، خواست من رو ببوسه ، صورتم رو جلو بردم که زودتر راه بیوفتیم ، بوسید و من هیچ حسی در درونم پیدا نکردم بجز نفرت ! گفت : شهرزاد اون همه عشقت کجا رفت ؟ من همون مهردادم همونی که با دیدنش چشمات برق میزد همونی که ... با دست دنده ماشین رو گرفتم و گفتم اگر نمیخوای بری من پیاده شم ... با دلخوری راه اوفتاد امید رو گذاشتیم پیش مادرش ، خیلی خوشحال شده بود اصلا نمیتونست جلوی گریه شو بگیره ، اونها خیلی پسر دوست بودن برای همین خیالم از بابات اون چند ساعت راحت راحت بود ، دلم میخواست زودتر به بر*ج میلاد بریم و خواننده محبوبم رو از نزدیک ببینم ، جای ما متوسط بود نه جلوی جلو و نه خیلی عقب ! اما من راضی و خوشحال بودم وقتی امد روی سن جیغ زدم و از جام پریدم همه شاد بودن همه به روی سن و هنرمند محبوبشون نگاه میکردن و مهرداد به من !! موهات و بکن تو ! شهرزاد جیغ نزن ! اینقدر بالا و پایین نپر ...! همه دارن نگات میکنن ! شهرزاد بذار به منم خوش بگذره ..... داشت دیوونم میکرد با عصبانیت به طرفش برگشتم و گفتم تو هنوز آدم نشدی ؟ بذار لذت ببرم ، اینقدر من و نگاه نکن یک کلمه دیگه حرف بزنی میرم بیرون ، قول داد چیزی نگه داشت تمام سعی خودش رو میکرد اما نمیتونست ، محسن ی*گانه شروع به خوندن کرد ... همه همراه با اون جیغ میزدیم و میخوندیم ، واقعا شاد بودم سکوت قلبتو بشکن و برگرد نمیخوام مثل گذشته که رفتی وقتی به این قسمت از شعر رسید برگشتم و مهرداد رو نگاه کردم توی صورتش جایی خالی از اشک پیدا نمیشد رد اشک ها تا روی گردنش ادامه داشتن حس کردم چیزی توی وجودم داره درد میکشه مهرداد با این کارش ناخن روی اعصابم میکشید زیر گوشش گفتم دیوونه شدی ؟ گفت : آره ... خیلی دیر فهمیدم ... دیوونه تو ام ... اون شب عالی هم تموم شد ، مثل همه شب های سخت و طولانی که داشتم ... هر دو میگذرن اما مهرداد دلش نمیخواست به خونه برگرده اصلا برای دیدن امید هیجان نداشت اینقدر من و تو خیابون گردوند که به بهانه دسشویی رفتن مجبورش کردم برگردیم دلم برای امید تنگ شده بود اما مهرداد مدام به بهانه ای من و میکشید تو اتاق و من از دستش فرار میکردم دلم نمیخواست بدنش بهم بخوره خیلی دیر شده بود و هر دو مست خواب بودیم ترسیدم اون موقع شب راه بیوفتیم و خدای نکرده تصادف کنیم قبول کردم شب رو اونجا بخوابم به شرطی که مهرداد توی اتاق نیاد ، قبول کرد من و امید اینقدر خسته بودیم که به محض خاموش کردن چراغها خوابمون برد نیمه های شب چیزی مثل یه خواب ترسناک آرامشم رو به هم زده بود مثل یه موجود ریز که توی رختخوابت آروم راه بره ، نه بیدار بشی و نه آسایش داشته باشی ... باز همون لالایی وحشتناک توی گوشم زمزمه شد و من رو از شیره گرم و کشنده خواب جدا کرد و آروم به رختخواب برگردوند ... بیدار شدم و چشمام جز تاریکی چیزی رو نمیدید ، چیزی کنارم تکون خورد وحشت تمام وجودم رو گرفت گرم بود و عریان بدون اغراق یک متر از جام پریدم و چراغ رو روشن کردم مهرداد مثل یه قاتل توی نمیه شب به رختخواب من خزیده بود سرش داد زدم و گفتم دیوونه میخوای من و بکشی ؟ نمیگی میترسم ؟ بهش برخورد! گفت اومدم با هم بخوابیم در و باز کردم و گفتم برو بیرون ، از رختخوابم خارج شد و گوشه اتاق نشست انتظار داشت برم و از دلش در بیارم و لابد براش جا باز کنم !!! سعی کردم بخوابم نفهمیدم کی بیرون رفت اما همین موضوع باعث شد صبح تا وقتی من رو به خونه برسونه نیمه قهر باشه و مدام بهونه بگیره برخورداش مثل همون روزها بود بهم ثابت شد مهرداد همون مهرداده و الان فقط برای من یه نقاب زده ! دلم میخواست زودتر از ماشین پیاده شم سر کوچه ایستاد در و باز کردم خواهش کرد اجازه بدم من رو ببوسه بوسه ای با طعم گس و شاید هم تلخ آخرین بوسه .... من خواب بودم یا بیدار ... هر روز صبح توی رختخواب این سوال رو از خودم میپرسیدم که اون برگه خواب بود یا واقعیت داشت ... کم کم تلفن های مهرداد شروع شد ، پشت سر هم اس ام اس میداد و میخواست یه جوری راضیم کنه تا دوباره قبولش کنم و لابد انتظار داشت مثل قبل عاشقش بشم ، دیگه دوستش نداشتم اما اعتراف میکنم این مدت تنهایی یه جورایی کمرم رو خم کرده بود و به اینکه یه نفر باشه بهم زنگ بزنه و گاه گاهی اس ها رو بخونم احتیاج داشتم ... دلم میخواست کسی ازم بپرسه خوبی ؟ یا بگه دلم برات تنگ شده ... آدم وقتی زندگی عادی خودش رو سپری میکنه ارزش این جملات ساده رو نمیفهمه اما من با همه وجودم حفره خالی رو توی سینه ام حس میکردم که با هیچی پر نمیشد اما همین طور که مزاحمت های مهرداد بیشتر و بیشتر میشد اون حفره هم از همیشه کمرنگ تر شد ...! انتظار داشت بخاطر امضایی که توی اون برگه کرده تحت تاثیر قرار بگیرم و بهش فرصت بدم ، هرچند دلم نمیخواست اما بخاطر وجدانم و وسواس فکری که همیشه داشتم سعی کردم یه مدت باهاش راه بیام خودش میگفت 3 ماه رابطه داشته باشیم پیش خودم گفتم 3 ماه که چیزی نیست عین برق و باد میگذره اما چیزی نگذشت که مهرداد دوباره شد جزئی از زندگی من و عین یه دختر و پسر دبیرستانی پنهانی با هم رابطه داشتیم البته این رابطه همیشه با خاطرات تلخمون گره خورده بود و هر روز سره یه موضوعی یاد گذشته ها میوفتادم و قهر میکردم و اون باید تا شب التماس میکرد تا دوباره دلم رو بدست بیاره ، برام دوتا بلیط کنسرت محسن یگانه خرید تو برج میلاد ! وقتی بلیط ها رو دیدم میخواستم پر بکشم ، من توی زندگیم عاشق چند تا چیز بودم و دوتاشون محسن یگانه و برج میلاد بودن ... دلم میخواست برم ، دلم میخواست برای یه روز هم شده این همه زجر رو فراموش کنم و برای خودم زندگی کنم، اما امید رو چکار میکردم ؟ از دست مهرداد لجم گرفته بود که حتی کوچکترین لذت ها رو به من حروم کرد ازش متنفر شدم ازینکه زندگی خوب و آروممون رو اینطور به گند کشید وقتی تلفن زد تا جوابم رو بشنوه بهش گفتم چقدر ازش متنفرم و اگر هر کس دیگه جای اون بود باهاش میرفتم اما الان با اون نمیام و دلم میخواد زودتر از شرش خلاص شم تا ازدواج کنم .... این حرفها از ته دل نبود اما فقط میگفتم تا اون همه نفرت رو یه جوری خالی کنم لرزش کوچیکی رو توی صدای مهرداد حس کردم و ارتباط قطع شد ، گوشی و ساکت کردم و خوابیدم ، نیمه های شب از خواب بیدار شدم انگار کسی توی گوشم لالایی وحشتناکی رو زمزمه میکرد و اجازه نمیداد برای یک لحظه آروم چشمام رو روی هم بذارم ، روی تلفن 40 تماس بی پاسخ از مهرداد بود و یه پیام ... سلام شهرزاد جان میدونم خیلی بد کردم ، میدونم نفرت انگیز ترین موجود دنیام ، میدونم هرچی بیشتر ازین هم بکنی حقمه ، اما ضربه آخر رو زدی ، من میرم تا راحت زندگی کنی ، مواظب امید باش، دوستت دارم و خداحافظ خواب از سرم پرید .. یعنی چی ؟ کجا میخواست بره ؟ نکنه بیاد اینجا ؟ ترس تمام وجودم رو گرفت ، روی گوشیش یه میس کال انداختم تا ببینم از کجا بهم زنگ میزنه ، از خونه مجردیشون توی تهران تماس گرفت ، صداش گرفته و دورگه شده بود و بی حال حرف میزد فهمیدم رگش رو زده و منتظره که بمیره .... کف دستام عرق کرده بود و گوشی از توی دستم لیز میخورد چیزی توی وجودم میگفت اگر اون بمیره همه این روزهای تلخ تموم میشه اما باز دلم ازین همه بدبختیش لرزید بهش گفتم خیلی احمقه و اگر بمیره اصلا ناراحت نمیشم که هیچی خوشحال هم میشم مهرداد همیشه مثل بچه ها رفتار میکرد و من هم میخواستم مثل یه بچه باهاش حرف بزنم تا ازین کارهاش دست بکشه ، ازم قول گرفت باهاش به کنسرت برم و یه روز دیگه بهش وقت بدم منم قول دادم و اون شبونه به درمونگاه رفت و نمرد !!! هنوز هم گاهی به این فکر میکنم که اون شب واقعا اتفاقی اوفتاده بود ؟ و یا همه چیز برای گول زدن من دست به دست هم داده بودن ؟! با تمام این شرایط باید میرفتم ... من لایق یه گردش و لذت یک روزه بودم ... باید به خودم استراحت میدادم مهرداد هم میتونست بعد از یکسال پسرش رو ببینه ... دوساعتی مرخصی گرفتم و رفتم محضری که از قبل وقت گرفته بودم ، گرچه ... باورم نمیشد مهرداد حق طلاق رو بهم بده و دوباره گولم نزنه ! از دور که میومد احساس گردم گردابی توی دلم شروع به پیچیدن کرده ... چقدر لاغر و زشت شده بود نگام رو ازش دزدیدم تا اون فضاحت رو نبینم .. یاد روزهای زندگیمون اوفتادم وقتی به دکمه های لباسش که دیگه به هم نمیرسیدن میخندیدم ... یاد روزی که رفتیم خونه داییش و همه به به و چه چه کردن که مهرداد چه سر و سینه ای بهم زدی ... ! زندگی با من هرچند کم اما به مهرداد ساخته بود ، منم خیلی عوض شده بودم ! وقتی کنارم ایستاد و با پررویی سلام کرد احساس کردم چقدر خجالت میکشم ازینکه کنار این مرد ایستادم اما غرور و حس مالکیت تو چشمای اون موج میزد ... این همه تغییر بدجور تو ذوقم زده بود ، حتی پوستش هم سیاه سیاه بود ! گفت بریم حرف بزنم خواست دستم رو بگیره که عین جن زده ها جیغ زدم : دست به من نزن ! اول حق طلاق ! تا چند دقیقه هرچی میگفت فقط داد میزدم اول حق طلاق ! خندید و رفت تو محضر ، گفتم حتما میخواد گولم بزنه ، وگرنه مهرداد هیچوقت این کار و نمیکنه .... روبروی محضر دار نشستیم ، متن رو براش خوند ، طبق اون نوشته حق طلاق و کلیه مسائل مربوط به اون مثل مهریه و ... و همینطور حضانت امید به من واگذار شده بود مهرداد بلند خندید و گفت : شهرزاد جان کلیه ای چیزی نمیخوای ازم بگیری ؟ همه سکوت کرده بودن مطمئن بودم امضا نمیکنه ، الان بلند میشه و عین تمام روزهایی که توی تخت خواب .. خیابون .. خونه مامانم اینا و ... ولم میکرد و میرفت ، میره ... خانومی مهرداد رو برای امضا صدا کرد ، نفس عمیقی کشید و بلند شد ... مطمئن بودم داره به طرف کاغذ میره تا پاره اش کنه و شروع کنه به اربده کشی ، کاغذ رو بلند کرد و یه بار دیگه خوند ... وحشت تمام وجودم رو گرفت ... خدایا همه زحمت هام به هدر رفت ... خدایا میدونستم این بدبختی ادامه داره ... خدایا ........ چشمام رو بشدت به هم فشار میدادم تا اون صحنه رو نبینم ، اونقدر محکم که شاید گوش هام هم هیچ صدایی رو نشنوه ... اونقدر .... صندلی کناریه من کمی تکون خورد ، کسی بی صدا و آروم نشست بدون اینکه صدای پاره کردن کاغذ توی اتاق پیچیده باشه ... آهسته و با ترس چشمام رو باز کردم ، مهرداد بود ، چشمای بی روح و سیاهش می درخشید ، بدون کلامی کف دستاش رو بهم نشون داد ، جوهری شده بود ، حتی امضاش توی برگه هم جوهری بود ، اما ... اما فقط خدا میدونه همون امضای بد خط و جوهری چقدر برای من ارزش داشت ... برگه آزادی من از زندان امضا شد .. خدایا شکرت ... منم مشمول عفو شدم ... خدایا شکرت ... هنوز که هنوزه بعد از گذشت ماه ها از اون روز و با وجود تمام اتفاق هایی که اوفتاده گاهی از این میترسم که همه اون خاطرات یه خواب باشه و من هنوز اسیر مهرداد باشم و ازین دادگاه به اون دادگاه تو تهران سرگردون دنبال طلاقم بگردم ... هیچ کس نمیدونست من برگه آزادیم رو گرفتم ، به زور من و برد یه رستوران و غذایی که دوست داشتم رو برام گرفت ، اما چه فایده که اون غذا عین زهر از گلوم پایین میرفت چون از اول تا آخر مهرداد با التماس دستام و گرفته بود و جوری زار میزد که همه نگاهمون میکردن ، فقط میگفت من و ببخش من دیوونه بودم من جبران میکنم من ... خدایا ... چطور این وزنه سنگین رو از پاهای ضعیفم باز کنم .... ؟؟!!! به خودم گفتم اون همه بدی هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه ... من الان کلی تجربه دارم ... خیلی برای این زندگی که دارم زحمت کشیدم و اجازه نمیدم مهرداد دوباره همه چیزم رو به گند بکشه ... امید رو دادم به برادر کوچیکم تا نگهش داره و گریه نکنه ، در اتاق خواب رو بستم ، سعی کردم صدام رو کلفت و بی روح کنم ، خواستم بهش بگم فقط طلاق ... انگشتم بدون فرمانی از مغزم روی دکمه لغزید و خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم صدای کلفتش توی سرم پیچید ... الو ... الو ... انگار دعوا داشت اینقدر سکوت کردم که خودمم داد زدم الو... آروم شد .. سلام شهرزاد - فرمایش ؟ - سلام کردم - زر بزن - جواب سلام واجبه - برو بابا - نه قط نکن خوبی؟ - گفتم چکار داری - اول بگو خوبی - آره خیلی خوبم عالیم - جدی؟ امید خوبه - خوبه چون من نیستم عالی هستی ؟ - آره دقیقا - اما من اصلا خوب نیستم - به من چه - چون تو نیستی - به درک - شهرزاد چرا اینجوری شدی ( با گلایه همراه با چاشنی عصبانیت ) - برو بمیر بابا ، من فکر کردم حرف حساب داری - حرف حساب یعنی چی - یعنی طلاق - طلاق؟ عمرا ! - .... .... چند دقیقه بیشتر نتونستم خودم رو کنترل کنم و بعد از یه ربع جوری من رو پای تلفن میخندوند که همه فکر میکردن دارم با دوستم صحبت میکنم و هرچی زور میزدم تا بدیهاش رو جلوی چشمم بیارم و حرف آخر رو بزنم نمیشد ... بعد از یکسال ، با صدای بلند خندیدن خیلی بهم چسبیده بود ، دلم میخواست فقط همین یک شب همه چیز رو فراموش کنم و خوش باشم ... برای بد بودن و کینه داشتن همیشه وقت هست ... مثل آدمی که تو بدترین شرایط ، بخاطر خوابالودگی زیادش تصمیم میگیره هرطور شده چند دقیقه ای رو بخوابه، چشمام رو روی گذشته بستم و با تمام وجودم تک تک لحظه ها رو خندیدم ... برای انتقام همیشه وقت هست ... اون شب مثلا زنگ زده بود عذر خواهی کنه و همه چیز رو به حالت اول در بیاره اما جوری از پدر و مادرم طلبکار بود که میخواستم سرش رو گوش تا گوش ببرم ، گفت من فقط از تو عذرخواهی میکنم و با بقیه کاری ندارم و اگر تو قبولم کنی بقیه هم باید قبول کنن ...!!! گفتم : خودت رو خسته نکن من با تو فقط حرف طلاق میزنم تا میگفتم طلاق عین گوزن تیر خورده داد میزد و گریه و زاری و التماس که ترخدا داغونم نکن شهرزاد ، شنیدن این کلمه از زبون تو آتیشم میزنه .. خواست من و ببینه که براش شرط گذاشتم اگر حق طلاق رو بصورت محضری بهم بده میبینمش و یک بع به حرفاش گوش میکنم پیش خودم گفتم مگه چی میخواد بگه؟ چطور میخواد تو اون یه ربع ، اون همه بدی رو از بین ببره ؟؟!! یک ربع چه چیزی نیست ... ای شهرزاد ساده لوح ... به زبون ساده تو بدبختی های خودم غرق بودم و نمیفهمیدم روزها چطور میان و میرن ... گاهی از خوشی گذر زمان رو متوجه نمیشیم و گاهی جوری تو پیچ و خم این زندگی گم میشیم که یادمون میره تا حالا چه روزهایی رو گذروندیم ... توی ذهنم همه چیز ، بخصوص مهرداد کمرنگ ترین حالت خودش رو گرفته بود و بزرگترین معضل هر روزم روبرو شدن با دکتر و خورده فرمایشات و تلفن های هر دقیقه ای و آزار دهنده اش بود ، دلم میخواست اصلا من رو نبینه اما تمام هواس دکتر از لحظه ورود به کارهام ، صدای قدم هام و هر چیزی بود که مربوط به من باشه ... چقدر آزار میکشیدم ازون همه نظارت و محدودیت ... البته اگر الان بود اینقدر خودم رو اذیت نمیکردم و اعصاب خودم و بخاطر هیچ به هم نمیریختم ... تو اون شرایط بودم که بخاطر کاری مجبور شدم خط قدیمی ام رو روشن کنم ، خطی که تنها پل ارتباطی من و مهرداد بود و ماه ها گوشه کیفم خاموش مونده بود، حتی نگاه کردن به اون گوشی اذیتم میکرد، به محض روشن شدن اس ام اسی برام رسید خواستم بازش کنم که احساس کردم تمام بدنم یخ کرده و خون به مغزم نمیرسه ... فکر میکردم شماره مهرداد رو فراموش کردم اما با دیدنش دوباره همه چیز یادم اومد ، چیز خاصی ننوشته بود به جز یه شعر ... قبل ازینکه بفهمم این کارش فقط برای فهمیدم این بود که کی گوشیم رو روشن میکنم تماس گرفت ، میخواستم ریجکتش کنم اما انگشتم روی دکمه حرکت نمیکرد ، هول شده بودم ... بالاخره تلفن قطع شد و بلافاصله دوباره گرفت ، تنها چیزی که به مغزم رسید این بود که فعلا خاموش کنم . هواسم پرت شده بود ... مدام از خودم میپرسیدم چه چیزی باعث شده سراغم رو بگیره نمیتونستم ذهنم رو برای کار متمرکز کنم ... هر کی از راه میرسید ازم میپرسید چرا پریشون و ناراحتم نتونستم طاقت بیارم و گوشی رو روشن کردم ، دوباره اس ام اسش رسید : شهرزاد جان ، میخوام باهات صحبت کنم شهرزاد جان ؟؟؟ !!! حس عجیبی وجودم رو گرم کرد ... خوشحال بودم یا ناراحت ... مدام از خودم میپرسیدم این همون دیوونه ایه که من رو از خونه بیرون کرد و یکسال حتی سراغی ازمون نگرفت ، شاید میخواد چیزی ازم بگیره ... شاید پول میخواد ... شاید ... اما همه این فکر ها مزخرف بودن دلم میخواست خودم رو گول بزنم و بگم برام مهم نیست .. هرچیزی که میخواد توی ذهنش باشه .... روزها و روزها به پیام هاش بی اعتنایی میکردم و هیچ جوابی نمیدادم تا اینکه یه شب ازش خواستم پول هایی که به عنوان یارانه من و امید تو این یکسال گرفته و خورده رو بهمون برگردونه تا قسط هام رو باهاشون بدم جواب داد حتما برام میفرسته فقط بهش اجازه بدم یک ربع صحبت کنیم یک ربع ؟ باشه یک ربع که چیزی نیست ... من اون همه بدی رو یادم نمیره ... من گرمای این صدا رو فراموش کردم ... ای شهرزاد ساده لوح !!! شبنم عزیزم ... اگر تو نبودی چطور میتونستم اون روزهای سخت رو سپری کنم ؟ هر روز خسته تر از همیشه به خونه می رسیدم و پای تلفن برات اشک میریختم و تو مثل روزهای سخت زندگیم با مهرداد ، با آرامش به حرفام گوش میکردی ... جوری فرشته بودی که حس میکردم دو بال روی شونه هات هستن که شونه های سردم رو گرم میکنن ... شبنم ازم دور بود اما صداش همیشه توی گوشم زمزمه میکرد که من میتونم ... من اونقدر قوی هستم که روح بیمار دکتر رو به زانو در بیارم ... من نمیذارم دیگران زندگی من رو به ... بکشن ... و من هر روز تمامی این قول ها رو بهش میدادم بدون اینکه بدونم میتونم بهشون عمل کنم یا نه ... شبنم من ، تنها نشونه آرامش و زندگی از شبهای طوفانیه زندگیم بود ... دوستت دارم شهرزاد -------------- هرچقدر بیشتر دووم میاوردم و تحمل میکردم دکتر جری تر می شد و بیشتر آزارم میداد، تا جایی که آقای محمدی گفت غروری توی چشمامه که دکتر رو اذیت میکنه و اون برای خورد کردن من حاضره هر کاری بکنه ، دکتر میخواست موجود رام نشدنیه درون من رو تسلیم کنه و اینکه میدید حتی دیگه تو چشماش نگاه نمیکنم آزارش میداد . روزها تا دیر وقت مجبورم میکرد سر کار بمونم و بدون اینکه کاری بهم بده در اتاقش رو میبست و من ساعت ها بی کار و بی حوصله به روبروم ذل میزدم تا یکی پیدا شه و وساطت کنه من برم خونه اما خودم کلامی باهاش حرف نمیزدم و نمیذاشتم دیوار بزرگی که بینمون کشیده شده ذره ای متزلزل بشه ، اما قلبم ازین همه نامردی به درد امده بود و تکه های شکسته اش دیواره های سینه ام رو خراش میداد و قطره قطره خونش ته دلم میریخت و می سوخت ... سرم رو بلند کردم و بغضی که سر گلوم بود تیری کشید ... خدایا ... این مرد نامرد رو به خودت میسپارم ... به من رحم کن و از شر بندگانت خلاصم کن ... خدایا نذار بیشتر ازین آبرو و حیثیتم رو بازیچه قدرتطلبی خودش قرار بده دکتر با عصبانیت در اتاق رو باز کرد و دید دارم نماز میخونم ، انگار از چیزی ترسید، محکم در رو بست و به راننده گفت من رو تا خونه برسونه . وسائلم رو جمع کردم و قبل ازینکه پشیمون بشه از شرکت زدم بیرون. تو این مدت سعی کردم کار دیگه ای پیدا کنم و خودم و ازین جهنم خلاص کنم ، به همه سپرده بودم و هر روز روزنامه ها رو میخوندم اما تو شهرستان ما شغل های مختص خانم ها بدون بیمه و حقوق مناسب هستن، و کار هایی پیدا میشد که یا حقوقشون مناسب نبود یا ساعت کاری ... کم حرف و بی حوصله شده بودم و کسی باهام هم کلام نمیشد ، شب ، تاریک ترین لحظات خودش رو پشت سر میذاشت ... حتی نمیدیدم قدم بعدی که برمیدارم هنوز ایستاده ام یا به عمق دره ای از بدبختی می اوفتم ... سیاه و سفید ... عشق و نفرت ... و من ، شهرزاد ، برای راه رفتن بر لبه این دو تیغ آفریده شدم ... اما این بار سکوت خدا رنگ و بوی دیگه ای داشت ، بوی معجزه ... آزادی ... سربه زیر و بی حوصله وارد آسانسور شرکت مهندس منادی شدم ، مدیر یکی دیگه از شرکت های همکار هم با من وارد شد و احوال پرسی گرمی کرد و گفت شنیده که نامه عدم صلاحیت دکتر نوشته شده و آماده امضا و ارسال هست ! خواست به گوش دکتر برسونم تا خودش رو جوری بالا بکشه ... و من میدونستم این نامه چقدر میتونه به حیثیت دکتر لطمه بزنه ، قلبم به وضوح قفسه سینه ام رو تکون میداد به شرکت رسیدم و برای دکتر پیام کوتاه اما مفهومی فرستادم تا از زبون خودم شنیده باشه و بعدها شکایت نکنه که چرا زودتر بهش نگفتم ، خیلی سریع بهم زنگ زد ، لرزش خاصی توی صداش بود و ازم خواست هرچی میدونم رو براش بگم توضیح مختصری دادم ، مکثی کرد و گفت : آخه چه اتفاقی اوفتاده که دارن این کار رو میکنن ؟ ایمان همه وجودم رو روشن کرده بود ، بی اختیار با اعتماد به خدا و امید به آینده ای که برام روشن کرده بود گفتم : از قدیم گفتن : مملکت با کفر باقی میمونه .. اما با ظلم نه جناب دکتر ... گوشی رو قطع کرد و فردا صبح زودتر از همه کارمندا توی شرکت بود ! با یه سلام از کنارش گذشتم ... مدتها بود که دکتر با همه خوبی ها و بدی هاش در درون من مرده بود ... موجود خشن و بی رحمی از اون گذشته خودش رو توی خاطرات من کشته بود و دیگه دلم نمیخواست هیچوقت دوباره مثل گذشته باشیم ... در نگاهِ تو این اتفاق آرزوی خیلی ها بود ، که من و دکتر مثل دیوونه ها به هم بپریم و بقیه این وسط از آب گلالود ماهی بگیرن ، دلم میخواست دوباره روزهای خوش قبل برگرده وقتی یادم میومد دکتر چطور جلوی همه از من حمایت میکرد و بهم اعتماد به نفس میداد چیزی ته دلم درد می گرفت ... اما واقعیت این بود که اون روزها دیگه برنمیگشتن و دکتر بدون هیچ دلیل منطقی از من متنفر شده بود ، و شاید هم ... اون شب سخت هم گذشت و دکتر به تهران رفت، میدونستم این آرامش دوومی نداره و دو روز دیگه جلسه ای هست که حتما بخاطرش به شرکت میاد سعی کردم تو این مدت به خودم مسلط باشم اما هربار با یاداوری اسمش دستام میلرزید، همکارها مدام پچ پچ میکردن و بهم میخندیدن اما من خوب بلد بودم که چیزی به روی خودم نیارم و با این کار بیشتر عذابشون بدم هرکس ازم میپرسید دکتر چرا اینقدر عصبانی بود جواب های سربالا میدادم و ناراحتی های شخصی دکتر رو بهانه میکردم دلم میخواست یه روز از خواب بیدار شم و ببینم همه چیز خواب بوده و این موجود خشن و بی رحم که یکسره به شخصیت و آبروی من زخم میزنه اصلا متولد نشده ... ! چه افکار خام و کودکانه ای ... شهرزاد هنوز نفهمیدی زندگی لبه تیزی داره که تو مجبوری در تمام مدت روی اون راه بری ؟!! آقای محمدی و آقای نثاری همچنان هوام رو داشتن اما دیگه با هم حرف نمیزدیم میترسیدم دوباره دکتر چیزی ببینه و ... روز جلسه اضطراب تمام وجودم رو گرفته بود از در وارد شد اما سلام نکرد ، اصلا اتاقم رو نگاه نکرد ! منم سرجام نشستم و سعی کردم تا جایی که میشه باهاش برخوردی نداشته باشم ، قلبم دیوانه وار به دیواره های سینه ام میکوبید ، آخر وقت اداری بود که دکتر من و آقای بخشی رو به اتاقش صدا کرد ، آقای بخشی کنارش و من روبروش نشستم ، نگاهم نمیکرد و چشماش پر از خون بود ، دلم میخواست مثل همیشه بلند شم چراغ روشن کنم و بگم : دکتر چرا تو تاریکی میشینین ؟؟ و اون بابت توجهی که بهش داشتم بهم لبخند بزنه اما نه من از جام تکون خوردم و نه اون لبخندی به لب داشت ... بدون مقدمه شروع کرد : خانم سرداری بار ها و بارها خواستم شمارو اخراج کنم من دیگه نمیتونم با این رفتار زشت و زننده شما کنار بیام تا حالا هم بنا به دلائلی خیلی با شما راه اومدم شما زبون درازی ! بی ادبی !! شما ... با هر حرفی که میزد چشمهای من بیشتر و بیشتر از حدقه بیرون میزدن ، زبونم ازین همه بی انصافی بند اومده بود آقای بخشی با همه مخالفتی کمه با حضور من داشت لب گزید و اشاره کرد که جوابی ندم ، دکتر چند بار احتیاج مالی من رو تکرار کرد و گفت اگر میخوام کارم رو از دست ندم باید در رفتارم تجدید نظر کنم ، توی دلم فریاد میکشیدم بس کن چقدر بی حیا و بی انصافی ، من چه بی احترامی کردم ... دکتر ازین سکوت من خوشش اومده بود ، لذت رو توی چشماش میدیدم ، تا جایی که داد زد خانم سرداری شما نمیفهمی ، نفهمی اگر میفهمیدی ... چشم از آقای بخشی برداشتم و دهن باز کردم ، من نفهمم ؟ من چه نفهمی کردم که شایسته این برخورد شما هستم ؟ هر ناسزایی که خواستید بدون هیچ مدرکی به من نسبت دادید ! صداش رو بلند کرد و گفت جواب من رو نده ، نمیتونستم جلوی خندم رو بگیرم این کار بیشتر و بیشتر عصبانیش میکرد گفتم : جواب ندم ؟ شما باید برای این ناسزاهایی که به من نسبت دادید دلیل بیارید من چه بی ادبی کردم ؟ این که جلوی همه بگید تو زبون درازی کافیه ؟ چیزی ته دلم میسوخت اضطراب توی رگ هام می دوید و خون رو منجمد میگرد ... صدام رو پایین آوردم و گفتم : چرا حرف اصلیتون رو نمیزنید دکتر ؟ آقای بخشی باعجله نگاهم کرد ، داشتم گور خودم رو میکندم هیچ کس تا حالا تو روی دکتر حرفی برخلاف میلش نزده بود اما اگر الان سکوت میکردم یعنی اون رابطه وجود داشته و من ترس برملا شدنش رو دارم ! دکتر اخم شدیدی کرد و گفت : ساکت خانم سرداری نمیخوام اون مسائل اینجا باز بشه ، گفتم چرا نباید باز بشه ؟ شما به اون دلیل آبروی من رو بردید بخاطر یه فکر اشتباه به همه گفتید من بی ادب و گستاخم ! به من تهمت زدید و بدونید هیچ وقت از شما نمیگذرم و روزی میرسه که باید در محضر خدا جوابگو باشید خنجر بغض گلوم و پاره کرد و اشک هام روی صورتم غلتیدن و با صدای گرفته گفتم : اگر قرار باشه به جهنم هم برم اون قدر پشت در جهنم می ایستم تا حقم رو از شما بگیرم بهت زده نگاهم میکرد با حرکت ابرو ازم خواست جلوی آقای بخشی ادامه ندم خیلی دستپاچه شده بود و نمیتونست حرفی بزنه بعد از کلی من من ... گفت حالا هر حرفی زده شده درست یا غلط لزومی نداره دوباره باز بشه شما رفتارت رو درست کن و سر کار بمون از جام بلند شدم آقای بخشی حالش ازین همه نامردی بهم خورده بود و دنبال یه دلیل برای ترک اونجا میگشت... خواستم بیام بیرون که دکتر گفت : بیا با هم قهر کنیم نفس راحتی کشیدم ... سرم رو تکون دادم و آهسته تکرار کردم ... قهر کنیم ... دیگه نباید بهم زنگ یا اس ام اس میدادیم .. چه قهر خوب و به موقعی بود .. چقدر آرامش داشتم احساس میکردم بدنم بعد از یه کتککاری مفصل سر شده دلم میخواست چند روزی استراحت کنم همه همکارها به قهر ما میخندیدن آقای بخشی هم باهام صحبت کرد و ازم خواست موقعیت کاری خودم رو خراب نکنم و فعلا کاری بکار دکتر نداشته باشم ظاهراً همه چیز با عدم حضور دکتر آروم شده بود اما این آرامش تا ظهر بیشتر دووم نیاورد دکتر نتونست یک روز کاری رو بدون من سر کنه و آخر وقت اداری بهم زنگ زد و گفت : قهر راه خوبی برای تنبیه من نیست و باید هر روز باهاش تماس بگیرم و گزارش لحظه به لحظه کارم رو بدم و ازین به بعد به شدت رو کار من نظارت میکنه ... خدایا من رو از شر بندگانت در امان بدار ... " زندگی مثل یه رود همیشه در جریانه " این چیزی بود که من تو این زندگی یاد گرفتم با اینکه هیچ وقت امروز م شبیه دیروزم نبود اما فهمیدم زندگی سخت یا آسون میگذره ، گاهی فکر میکنی ثانیه ها مثل بچه های بازیگوش توی کوچه با جیغ و داد و خنده از هم جلو میزنن و گاهی فکر میکنی مثل پیرمرد گدای سرکوچه روی زمین اوفتادن و نای حرکت ندارن ... اما وقتی به زور 6 ماه یا یک سال ازون روزای سخت میگذره میبینی سخت تر ازون هم وجود داشت و خدا رو شکر که ... من 25 سالمه ... اما گاهی مادرم رو که از دست پدرم یا بقیه مشکلات زندگی ناراحته رو راهنمائی میکنم .... شاید باورتون نشه اما بارها اتفاق اوفتاده که دوستام میخواستن از همسرشون جداشن یا اختلافی داشتن اما بعد از نیم ساعت حرف زدن با من فهمیدن چه زندگی عالی دارن و تونستم بهشون نشون بدم که لذت زندگی به چیزای کوچیکیه که شاید از چشم ما دور میمونه ... خدا رو بخاطر این همه تجربه شکر میکنم ... *** دکتر همیشه اصرار داشت به من و بقیه بگه که خانواده مرد سالاری داره و هیچی از سر کارش رو توی خونه بازگو نمیکنه اما بعد ازون اتفاقات فهمیدم برعکس، بی نهایت خاله زنکه و مو به موی مشکلاتش با من و بقیه رو برای سیما میگه و همین باعث دخالت سیما در روند کار میشد و جالب این بود که دکتر هم دربست به حرفش گوش میکرد تا جایی که یه روز خیلی راحت گفت خانم سرداری سیما راست میگه شما خیلی پررویی !!! همه همکارها حتی اونهایی که با من دشمن بودن ازین تفاوت رفتار دکتر تعجب کردن آقای بخشی کمی نصیحتم کرد و گفت کمتر جلوی چشم دکتر باشم تا حساسیتش کم بشه ، در این بین یکی از همکارهام که بی نهایت ساکت و آروم بود شروع کرد به اس ام اس دادن، گاهی بجای اینکه بیاد تو اتاقم با پیام حرفش رو میزد و من بهش تذکر دادم تایم کاری باید حضوری کارش رو بگه و تایم خارج از کار هم فقط در مواقع ضروری! با اینکه میدونستم این مرد آروم تر و بی آزارتر از اونیه که بخواد برام مزاحمت ایجاد کنه و کابوسی به اسم دکتر که هر روز بزرگ و بزرگتر میشد آرامشم رو از بین برده بود اما نمیتونستم اجازه بدم کسی ، هرچند آروم و کم ، حریمی که به دورم کشیده ام رو بشکنه و به خیال خودش فکر کنه تا حدی به من نزدیکه ... هر بار که پیام میداد بدتر از قبل باهاش برخورد میکردم ، دلم نمیخواست هیچ مشکلی پیش بیاد ، زندگی به من یاد داده بود آقایون تبحر فوق العاده ای تو عاشق شدن و به همون سرعت در فراموش کردن زنها دارن !!! من خسته بودم از این همه نامردی و ناملایمتی که توی زندگیم داشتم و دلم نمیخواست هیچ کس کوچکترین توجهی بهم بکنه میخواستم آزاد و راحت باشم ... و همین فکر باعث میشدگاهی برخورد بدی با همکارهام بکنم . دکتر هر روز از بحث های کوچیکمون کوه میساخت و سیما یادش داد که سر کار خشک و اخمو باشه و اون هم همین کار و میکرد روز به روز برخورد ها سرد تر میشد و دکتر بدون هیچ دلیلی به رفتارهای من گیر میداد ، تا جایی که رگه هایی از حسادت رو به وضوح تو رفتارش میدیدم ، نمیذاشت توی راهرو راه برم یا با همکارام صحبت کنم اگر صدای خنده من رو با کسی میشنید به شدت برخورد میکرد. یه روز آبدارچی مرخصی بود و خودمون باید ظرف غذامون رو به اتاق میبردیم ، وقتی اومدم ظرف غذام رو ببرم آقای نثاری لیوانم رو از دستم گرفت و برام دوغ ریخت و دوباره داد دستم. وقتی روم برگردوندنم صورت دکتر رو دیدم که از خشم برافروخته بود و با تک تک اعضای بدنش حرکات من رو می پائید! داخل اتاقم شدم و سعی کردم نگاه عجیبش رو فراموش کنم اون روز کار زیادی نداشتیم اما چون دکتر میخواست زود به تهران برگرده مجبورمون کرد تا دیر وقت شرکت بمونیم پدر و مادرم زنگ زدن و اظهار نگرانی کردن 12 ساعت بود که سر کار بودم و امیدم رو ندیده بودم ملتمسانه به دکتر گفتم بذارید من برم خونه پسرم داره بهانه میگیره ، نمیدونم اون شب چه اتفاقی اوفتاده بود ... نمیدونم چرا چشمای دکترر سرخ سرخ بود و صورتش رنگ تیره و بدی داشت ... همه حرفهام رو با لحن بدی جواب میداد گفت بگو بچه ات رو بیارن اما خودت نباید بری ، همه همکارهام به جز آقای نثاری و آقای محمدی راننده مون و یه همکار جدید رفته بودن ، پست سیستمم نشسته بودم و نامه ای رو تایپ میکردم دکتر اومد بالا سرم و گفت این رقم رو حساب کن و توی نامه بنویس ، دکتر همیشه میدونست که من ترس وحشتناکی از ریاضی دارم و حتی یه جمع و تفریق ساده هم برام سخته چه برسه به چیزی که فرمول داشته باشه و ازون بدتر مهم هم باشه ! کاغذ رو بهش برگردوندم و گفتم من ریاضیم خوب نیست لطفا بدید یکی از بچه ها حساب کنه و رقم نهائی رو به من بگه ... چند لحظه همه دنیا تو چشمم تاریک شد .... گوشم از صدای فریادی می سوخت ... دستم رو روش گذاشتم تا کمی صدا ها ملایم تر بشه و بفهمم چه اتفاقی اوفتاده ... دکتر رو میدیدم که با چشمای پر خونش نگاهم میکرد و فریاد میزد ... همکارها ریختن تو اتاق و بردنش بیرون ... چند لحظه یه بار از دستشون فرار میکرد و به طرف من حمله می کرد ! صدا واضح و واضح تر شد ... تو اخراجی ... برو بیرون ... من و مسخره کردی؟ رنگ از روی همه پریده بود اما من آروم به صندلی تکیه داده بودم و دنبال دلیل کارش میگشتم... وقتی چیزی پیدا نکردم سعی کردم زندگی بدون کار رو تصور کنم ... بی پولی ... خرج و مخارج امید ... تنهایی ... همکارم اومد و کاغذی که دکتر پاره کرده بود رو چسب زد و داد دستم ، صداش میلرزید ، سعی کرد بهم یاد بده چطور باید این فرمول روحساب کنم ، نگاهش کردم و گفتم : آروم باش ... چند لحظه دیگه تموم میشه ... دکتر همون طور که دیوانه وار داد میزد : من دیوونه نیستم ... از شرکت بیرون رفت و تو محوطه جلوی اون شروع کرد به تلفنی حرف زدن . از پشت پنجره نگاهش کردم یادم اوفتاد چه روزهایی خالصانه براش کار کردم و چه روزهایی خالصانه کمکم کرد تا رو پای خودم وایسم و بشم اینی که الان هستم ، از جام بلند شدم و از اتاقم بیرون رفتم ، حس کردم لایه شفاف و براقی توی چشمای آقای محمدی نشسته ... من رو که دید روش و برگردوند ، رفتم ببرون و از دور داد زدم من دارم میام آقای دکتر ، شاید چون میترسیدم یهو بهم حمله کنه تا حالا کسی رو اینجوری ندیده بودم نزدیکش شدم گوشی رو قطع کرد نگاهش کردم وازش خواستم نگاهم کنه گفت ازینجا برو ، من دیگه نمیتونم تحملت کنم بعد از کمی مکث گفتم باشه من میرم از همین فردا دنبال کار میگردم شما هم بهم قول بدین به آشنا هات بسپری تا من رو استخدام کنن ، انتظار داشت ازش خواهش کنم و به پاش بیوفتم ، جا خورده بود با لحن جدی گفتم : دکتر ! من هیچ کدوم از حرفهای شما و دلائلتون رو باور نمیکنم به من بگید مشکل اصلی شما با من چیه ؟! خنده اش گرفت ، حس کردم داره حرفی روتوی دهنش میچرخونه ، باورم نمیشد حدسم درست باشه ، امیدوارم بودم بخاطر دلیل محکمی اینطور آبرو رو برده باشه سرش رو کمی تکون داد و گفت : فکر کردی من خرم ؟ چیزی که عوض داره گله نداره گفتم : واضح حرف بزنید دکتر من چکار کردم که اینقدر برای شماگرون تموم شده ؟ !!! نمیتونست توی صورتم نگاه کنه اما من مستقیم توی چشماش زل زده بودم ، خنده بدی رو لب هاش بود ، بالاخره زبون باز کرد و گفت : فکر کردی نمیدونم بین تو و آقای نثاری یه چیزایی هست ؟! قبل ازینکه هر چیزی بگم یا هیچ فکری بکنم با تعجب گفتم : فقط بگید رو چه حسابی این فکر رو کردید دکتر ؟ قیافه حق به جانبی به خودش گرفت و گفت : چون ظهر دیدم ازش لیوان دوغ گرفتی و نوک انگشتات هم خورد به انگشتاش ! خداااااااااااا نجاتم بده سلام دوستای گلم صبح همه تون بخیر الان ساعت 8:10 دقیقه است و دل من داره از گرسنگی ضعف میره اما با ذوق زیادی دارم براتون مینویسم راستش بین کامنت هایی که امروز تائید کردم یکی بود که بدجور دلم رو به درد آورد ، یه جوری نوشت که انگار مچ من و گرفته و من دیگه نمیتونم انکار کنم !! گفت همه داستانم دروغ بوده حتی دستای پسرم ! من تو جواب کامنتش هم نوشتم که دوست ندارم از پسرم برای تائید حرفام استفاده کنم وگرنه عکس دستاش رو میذاشتم (هیچوقت اینکار رو نخواهم کرد) دوستان گلم مثل همیشه میگم که نوشته های من تازه گوشه ای از واقعیت بوده ، خوشحالم ازینکه زندگی تکراری و یکنواختی نداشتم تا حدی که من رو متهم به دروغ نویسی می کنن! و حتی بارها بهم گفتن چطور جرئت میکنم با احساسات مردم بازی کنم ؟؟!! اون دسته از خواننده های عزیزم که سالهاست در محیط مجازی و در محیط واقعی من رو میشناسن میدونن که من تا آخر این راه ساکت بودم و همه فکر میکردن بهترین زندگی رو دارم اما از لحظه ای که از خونه اون نامرد بیرون اومدم همه حرفهام رو نوشتم . دوست عزیزم که نوشته بودی این همه پیشرفت کاری در ایران امکان نداره ! چرا نداره ؟ چرا این همه پیشرفت یک دفعه ای من بعد ازون همه شکست برات عجیب بوده ؟ مگه هرکس تو زندگی زناشوییش موفق نشد باید بقیه جنبه های زندگیش هم ناموفق باشه ؟ نشنیدید میگن کسی که چشم بینا نداره گوش تیزی داره ؟ چون ما ایرانی ها انتظار داریم سرکار بخوریم و بخوابیم و بلند قهقه بزنیم و مدام پیشرفت کنیم ! مثل همکار های خود من که یکسره دارن بلوتوث بازی میکنن و چرت میزنن، شیوه کار کردن من به اعتراف مدیران رده بالایی که باهاشون در ارتباطم با همه فرق داره ، خداشاهده قصد تعریف از خود ندارم اما حالا که بخاطر پیشرفتم متهم به دروغگویی شدم بهم واجبه که از شخصیتم حمایت کنم و توضیح بیشتری بدم من تا حالا تو عمرم کفش پاره نکرده بودم اما از وقتی اومدم سراین کار تا حالا 3 تا کفش و کیف پاره کردم خداییش امروز هم با کفش پاره اومدم سر کار و منتظرم آبدارچی بیاد و برام دستش کنه، از بس تو کارم بدوبدو هست و مدام باید از پله ها بالا و پائین برم توگرمای تابستون بازبون روزه 6طبقه رو باید بدون آسانسور بالا و پائین میکردم تا یه پیغامی درست و حضوری رسونده بشه ، وقتی میرسیدم اتاق مدیر از رنگ پریده من میترسید و زودتر کارم رو انجام میداد تا وسط اتاقش غش نکنم ! مهندس منادی به دکتر گفته بود خانم سرداری جوری از من چک های شما رو میخواد که نمیتونم بهش ندم !! یعنی در طول هفته سعی میکنم به همه جوانب دقت کنم و ببینم جدیدا چه اتفاق هایی اوفتاده و چه حرفی بزنم که بیشترین تاثیر روی مهندس داشته باشه تا با چک ما موافقت کنه، صبح روزی که میخوام باهاشون حرف بزنم از آبدارچی مخصوصش میپرسم که چقدر از صبحانه اش رو خورده ، کامل خورده یا نصفه؟! این یعنی فکرش آزاد بوده یا نه... از کسی که کارتابل رو براش میبره (و مدت ها طول کشید تا بتونم باهاش دوست بشم) میخوام کامل حال مهندس رو برام شرح بده و اینکه دیروز و امروز چه اتفاق هایی اوفتاده ، همه رو با هم جمع بندی میکنم و وقتی رفتم حرفهایی رو میزنم که طبق حالش و اتفاق های گذشته دوست داره بشنوه !! تمام سعیم رو کردم که یک ریال از تنخواه شرکت (پول شرکت که بعنوان رگ حیاتی هر شرکتیه) که دست منه و خرجش هم دست خودم و به اختیارم هست جابجا نکردم و حروم نشده ، فضای شرکت ما با شرکت مهندس منادی که یه جوری رئیس ما حساب میشن کمی تنش دارن و زیاد به هم دروغ میگن اما من این وسط رابطی هستم که هر دوطرف به حرفش اعتماد دارن چون حتی اگر به ضررم بشه دروغ نمیگم و بارها بخاطر راست گوییم توبیخ شدم ، چند وقت پیش فهمیدیم قرارداد ما که بین شرکت خودمون و مهندس منادی بوده چند صفحه نداره و باید دوباره اونها رو پرینت و امضا میکردیم تا قرارداد کامل بشه اما دکتر نتونست مهندس منادی رو راضی به امضا کنه ، اونها حق داشتن چون قرارداد به حکم قانون هست و بعدا میشه هر سواستفاده ای ازش انجام بشه و کسی حق نداره چند صفحه ازون رو اضافه کنه، اون روز دکتر پریشون به سراغم اومد کاغذ هارو پرت کرد روی میزم و گفت : شهرزاد کمکم کن . فهمیدم بدجور تو فشاره، هروقت مسئولین بالا سرمون روش فشار میذاشتن و دیگه راه فراری نداشت و میخواست به من پناه بیاره، من رو به اسم صدا میکرد. کاغذ ها رو برداشتم و زیر و رو کردم 18 صفحه بود!! دکتر 18 صفحه کم چیزی نیست چطور راضیشون کنم ؟ صورتش عرق کرده بود یه لیوان آب برایخ ودش ریخت و قورت قورت سرکشید دلم برای اضطرابش سوخت ، کاغذها رو داد دستم ، گفت نمیدونم چکار میکنی ... نمیدونم با خواهش ، دعوا ... یا هرطور که میتونی فقط اینها رو تکمیل و امضا شده برای من بیار، یادچشمای بی روح و صدای کلفت مهندوس منادی اوفتادم ... خیلی سخت بود ... نیم ساعت بعد با اضطراب تمام روبروی مهندس منادی ایستاده بودم و اون با موبایلش صحبت میکرد، بهم اشاره کرد تا روی مبل کنارش بنشینم ، گوشی رو قطع کرد و نیم نگاهی به کاغذهای توی دستم انداخت ، گذاشتم روی میزش و و سعی کردم در نهایت آرامش لرزش های صدام رو به حداقل برسونم و چندکلمه ای حرف بزنم ... جناب مهندس ... من با وجود سابقه کم کاریم میدونم که کم و زیاد کردن صفحات قرارداد جرم بزرگی هست و میتونه باعث فسخ بشه ، این کار از شرکت ریشه دار ما بعید بود نمیدونم این وسط کی اهمال کاری کرده و این صفحات گم شدن تا جای که من میدونم همه دارن گردن همدیگه میندازن و هیچکس حاضر نیست برای عذرخواهی پا پیش بذاره، چیزی که باعث شده به خودم اجازه بدم و برای امضای اینها خدمت شما برسم لطفی بوده که شما همیشه به من داشتین و میدونم بهم اجازه میدین حرفم رو تا آخر بزنم ، سرش رو تکون داد و گفت : درخدمتم کاغذها رو روی میزش پخش کردم و گفتم : تمام اعتبارم رو میذارم و ازتون خواهش میکنم یکبار به هرکدوم از کارمنداتون که معتمد شما هستن دستور بدین تا کلمه به کلمه این صفحات رو چک کنن ، کمی با اخم به کاغذها نگاه کرد و گفت : خانم سرداری ، نباید این چیز های بین شرکت ها باب بشه نمیخوام اینبار امضا کنم تا دیگه پیش نیاد، با اصرار بیشتری گفتم : اگر حتی یک کلمه جابجا بود و روشن شد که شرکت ما قصد فریب شما رو داره هیچوقت دیگه ازتون درخواستی نخواهم داشت و حاضر نیستم برای شرکتی کار کنم که با دروغ و فریب بخواد توی قرارداد دست ببره . چند لحظه طولانی گذشت کمی کاغذها رو زیر رو کرد و با اکراه گوشی تلفن رو برداشت و کارمندش رو برای چک کردن خط به خط قرارداد مامور کرد... همون شب به دفتر مرکزی زنگ زدم و گفتم اگر کلمه ای جابجا شده باشه استعفا میدم و خودشون مسئول اتفاقاتی هستن که میوفته ، اونا هم بهم اطمینان دادن هیچ فریبی در کار نیست و بعد از سه روز سخت و پر استرس ! بالاخره امضا ها رو از مهندس منادی گرفتم و بابت اعتباری که به حرف های من داده بود تشکر کردم ... و مهندس سخت گیر و بی روح اون شرکت رو دیدم که سعی داشت لبخنده محو و کمرنگ اما پر از رضایتش رو از روی لب هاش پاک کنه و سرش رو به نشونه تائید کارم تکون داد و آهسته گفت : همون اول که شما گفتید مطمئن شدم فریبی در کار نیست ... دوست عزیز وقتی آدم با همه وجودش کار کنه و سعی کنه کار رو از دست دیگران بگیره و خودش انجام بده نه اینکه بندازه گردن دیگران و هرچیزی رو یاد بگیره و از خودش صداقت و درستی نشون بده و توکل داشته باشه موفق میشه !! چه اروپا باشه چه ایران !! حتی با وجود رئیس سخت گیری مثل دکتر !!! تا یه مدت ذهنم درگیر این موضوع بود که چرا دکتر واقعیت رو به همسرش نگفته بود ؟ این همه پنهان کاری چه دلیلی داشت ؟ چرا باید من رو عین یه متهم از دید دیگران پنهان میکرد ؟ و هرچی فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم تا اینکه پیچ و تاب همیشگی زندگی من باز هم غافلگیرم کرد و با تک تک سلول هام فهمیدم چرا دکتر من رو مثل یه متهم ... و یا مثل یه مروارید با ارزش و یا هر چیز دیگه ای که قابل پنهان شدن باشه ... پاز جلوی چشم همه نهان کرده بود ! اون روز بی نهایت خسته بودم علاوه بر آزار واذیت همکارها دکتر هم زیاد به پروپام میپیچید ، هر کاری براش انجام میدادم باز هم ازم ناراضی بود و این واقعا اذیتم می کرد که بعدها فهمیدم این فقط شیوه مدیریتیش هست و کسی که توی کار بیشتر از همه بهش نزدیک و وابسته است رو بیشتر از همه آزار میده ! افسردگی زیادی تمام وجودم رو گرفته بود دلم میخواست برم جایی که هیچکس رو نبینم و چند روزی استراحت کنم ، ساعت 7 غروب یه روز طولانی تابستون ، با استرس و ناراحتی تمام، جوری که صدام از شدت بغض میلرزید شماره دکتر رو گرفتم ... که کاش هیچ وقت ... دکتر گوشی رو برداشت و با لحن سردی جوابم رو داد اما من متوجه سردیش نشدم و فقط فهمیدم هر چیزی که میگم بی دلیل اون رو عصبانی میکنه و مدام با هم بحث می کردیم ازش خواستم بهم اجازه بده مثل باقی همکاران هم رتبه خودم پنجشنبه ها نیام سر کار اول قبول کرد اما یهو موضعش عوض شد و با عصبانیت سرم داد زد و گفت مگه اینجا خونه خاله است ؟؟ اگر میخواید اینجوری کار کنید دیگه نیاید شرکت! بغضم ترکید و با اشک و فریاد های غیر قابل کنترلم ازش خواستم من رو درک کنه و اجازه بده تو این موقعیت وحشتناک روحیم بیشتر کنار پسرم باشم اما اون هر لحظه سنگ تر میشد تا جایی که بدون توجه به ادامه حرفام گوشی رو قطع کرد ... دلم میخواست میتونستم دیگه تو اون شرکت لعنتی پام و نذارم ... یا اینکه برم و یه تف بندازم تو صورت همه همکارهای عوضیم و بیام بیرون ... اما چکار میکردم با این همه خرج و مخارج زندگی، امید و گردوندن یه خونه ! این احتیاج لعنتی مثل یه وزنه به پام چسبیده بود و اجازه تکون خوردن بهم نمیداد ... گوشی رو گذاشتم و کمی گریه کردم ، هوا تاریک شده بود ، صورت خواب و معصوم امید بیشتر دلم به آتیش می کشید، دکتر .... دکتر امیدوارم خدا به سرت بیاره هرچی استرس که تو این مدت بهم وارد کردی صدای موبایلم سرم رو از روی زانو هام بلند کرد، دکتر اس ام اس داده بود ..! باعجله پیام رو باز کردم و خوندم : " ببخشید ، سیما (همسرش) کنارم بود مجبور شدم اونجوری باهات حرف بزنم ! آخه چرا؟ چرا باید با وجود سیما اینطوری با من حرف بزنه ؟ اگر اون تمام حرفام رو شنیده بود که باید کمکم می کرد ، زنها معمولا حرف همدیگه رو بهتر می فهمن ... زنها میفهمن بچه کوچیک داشتن یعنی چی ... میفهمن بی شوهر بودن و تک و تنها با هزار و یک مشکل دست و پنجه نرم کردن یعنی چی .... اما سیما که از زندگی من چیزی نمیدونست ، توی دلم حسرت خوردم که کاش همون روز بهش گفته بودم و اون حتما الان کمکم میکرد و ..... چقدر ساده بودم ... چقدر ساده و خوش خیال ... که نمیدونستم توی وجود زنها چه دشمنی پنهان و بی دلیلی با هم جنس تنها و زجر کشیده شون نهفته ...! فردا صبح دکتر تماس گرفت و بابت دیروز کمی باهام بحث کرد که چرا پای تلفن اون قدر رو حرفم پافشاری میکردم و تا جایی که سیما مجبورش کرده با من دعوا کنه و مرخصی ام رو لغو کنه و حتی بعد ز تموم شدن تلفن با اصرار ازش خواسته که اخراجم کنه ... گفتم چرا؟ چرا اخراج ؟ استرس زیادی تو صدای دکتر بود ، حرف رو چند بار توی دهنش چرخوند و گفت : نمیدونم از کجا فهمیده که شما تنها زندگی میکنید و ازون لحظه زندگی رو به من زهر کرده تا شما رو اخراج کنم .....! چرا؟ چرا تا فهمیدی تنها و سرپرست یه بچه یک ساله هستم این کارو با من میکنی سیما ......؟؟!! و آغاز روزهای تلخ کار .... مامور انتظامی بهمون اطمینان داد که مهرداد دیگه این دور بر پیداش نمیشه و اگر هم بیاد بدون معطلی بازداشتش میکنن ، رفتار نگاه و پچ پچ همکارها سر کار برام خیلی زننده و اعصاب خورد کن بود گاه گاهی سر مسائل جزئی باهاشون بحث میکردم و این براشون خیلی گرون تموم میشد ، تا جایی که صاحبی نامرد شروع کرد به مزخرف گفتم پشت سر من و مدام میگفت : من اگه این زن بی کس رو از اینجا بیرون نکنم مرد نیستم!! دلم ازین حرف شکست ، نه بخاطر دشمنیش ... چون بی کس بودنم رو یادم آورد، آقای محمدی گاهی تو بعضی مسائل بهم هشدار میداد و ازم میخواست کمتر با دیگران بحث کنم ، همین موقع ها بود که پدرم شروع کرد به ساختن طبقه دوم خونه و هرچی داشت و نداشت رو سرمایه چهارتا دیوار و یه سقف برای من و امید کوچولو کرد ، به این شرط که فکر کردن به اون زندگی نفرین شده رو تموم کنم و بچسبم به همین خونه و امیدو کارم ... بهشون قول دادم اما دروغ بود ... فکر مهرداد تو تک تک سلولهام جا داشت حداقلش این بود که به این راحتی ها نمیتونستم فراموشش کنم ، بعدظهر ها که خسته از سر کار میومدم تنها تفریحم نت گردی و تلفنی حرف زدن با شبنم عزیزم بود که صداش بی نهایت بهم آرامش میداد . چه روزهای سختی !! کارگر ها مدام تو خونه رفت آمد میکردن و همه جا پر از گرد و خاک بود طبقه دوم آروم آروم ساخته میشد و زندگی من شکل تازه ای به خودش میگرفت، دکتر عظیمی هر روز کار بیشتری دستم میداد تا جایی که رسما اعلام کرد من نماینده تام الاختیارشم و مهر امضا و کلید و خیلی از لوازم شرکت رو بمن تحویل داد ، شاید اونها چچیزای مهمی نبودن اما کسب اعتماد دکتر کار سختی بود و این باعث شد حسودی بقیه روز به روز بیشتر بشه و جای من تنگ تر و سخت تر .... آقای محمدی شروع کرد به حرف این ور و اونور کردن و مدام از این و اون برام میکفت که چه چیزایی پشت سرم میگن و بنده خدا دکتر عظمیمی این وسط داشت بدنام میشد هول تمام وجودم رو گرفت ، میترسیدم ازینکه یه روز بفهمه چه حرفهایی پشت سرش میزنن و برای نجات آبروی خودش من رو بیرون کنه . از راننده خواستم کاری کنه که هیچوقت این حرفها به گوش دکتر نرسه ، کم کم پام به جلسه ها باز شد و کارم این بود که کنار دکتر بشینم و دست راستش باشم و این باعث شد نقش آقای بخشی که در نبود دکتر سرپرست ما بود کمرنگ تر بشه . همه با وجود نفرت، ترس خاصی از من توی دلشون بود جوری که خود دکتر گاهی با خنده میگفت : تو تنها آدمی هستی که تو قفس گرگ ها زنده موندی ، چون یه شیر اون کنار ایستاده و ازت محافظت میکنه تصور حمایتی که از من میکرد براش لذت بخش بود اوایل فکر میکردم میخواد به رخ بکشه اما اون فقط از تکرار گذشته و لطفهایی که در حقم کرده بود لذت میبرد . فردا دکتر میومد و من میخواستم همه چیز برای اومدنشون آماده باشه ، سفارش های لازم رو به آبدارچی کردم و نشستم پشت میزم که موبایلم زنگ زد ، دکتر بود بعد از سلام و علیک وضعیت شرکت رو پرسید و گفت : به آبدارچی بگم طبقه پایین خوابگاه رو تمیز کنه چون دکتر فردا با خانومش میاد ...! جا خوردم ... با خانومتون میاین ؟ چرا؟ معلوم بود خودشم زیاد راحت نیست جو شرکت ما فوق العاده مردونه و بی فرهنگ بود توضیح زیادی برام نداد اما بعدا فهمیدم خانومش بازا*ریاب هست و کار شهرستان ما رو قبول کرده و ازین به بعد ماهی یکبار همراه شوهرش میاد خوشحال شدم بالاخره یکی پیدا شد که بتونم ماهی یکبار دو کلمه باهاش حرف بزنم روز اولی که اومده بود خیلی خوب باهاش رفتار کردم بعد از تموم شدن تایم کاریم با وجودی که امید خونه بود درخواست دکتر رو برای همراهی خانومش تا شب قبول کردم ، زن جالبی بود بی نهایت سلطه طلب و زن سالار ، به وضوح جلوی من سر دکتر داد میزد جوری که خودم خجالت میکشیدم یه بار ازش خواستم دیگه این کار رو تکرار نکنه که گفت : تو نمیدونی با این مردها چطور باید رفتار کرد ... سرم رو انداختم پایین و گفتم آره شاید چون نمیدونستم اینطور شد ... منتظر بودم دست روی شونه ام بذاره و بگه عیبی نداره تو اول زندگیته ... امافقط نگاهم کرد و گفت : از امشب که رفتی خونه جوره دیگه ای رفتار کن ! توی چشماش نگاه کردم اون هیچی از من نمیدونست ............. اما من به وضوح یادم میومد زمانی رو که دکتر گفت درباره من با خانومش حرف زده ... چرا........ روزهای کاری من پشت سر هم چه سخت و چه آسون میگذشتن و من با خودم تمرین میکردم که وقتی سر کارم کمتر به مهرداد فکر کنم تا شاید بتونم فراموشش کنم و اینقدر عذاب نکشم ، آقای محمدی بخاطر رفتار خوبش بین همه همکارها عزیز شد تا جایی که همه برای نشستن توی ماشینش با هم رقابت و حتی دشمنی میکردن ...!!! و این موضوع بیشتر از همه خودش رو اذیت میکرد ، میدونستم که تازه عقد کرده و میخواد پولش رو برای عروسی جمع کنه، ظاهرا همه چیز خوب بود ، به موقع میرفتم به موقع میومدم و تو کار بیشتر و بیشتر جا میوفتادم . اون روز اومدم خونه خیلی خسته بودم امید رو بقل کردم و یه چیزی خوردم که مادر مهرداد زنگ زد و بعد از احوال پرسی و کلی من من کردن گفت مهرداد میگه برو دادگاه و از شکایتت صرف نظر کن اونم طلاقت میده اما میگه باید مهریه ات رو ببخشی ...کلمه طلاق تمام وجودم رو میلرزوند دلم میخواست دیگه کسی چیزی نگه ... اما پدرم مدام بهم اشاره میکرد که هیچ قراری نذارم و گوشی رو قط کنم صدای مهرداد ازون طرف میومد که با عصبانیت داد میکشید و حرف طلاق رو میزد ، دستام میلرزید ... به پشتوانه پدر و مادرم گفتم هیچ قراری باهاش نمیذارم تهدید کرد بچه رو ازم میگیره اهمیت ندادم و گوشی رو قط کردم دلم میخواست بخوابم ... نمیدونم چند ساعت ازون تلفن گذشته بود اما من هنوز فریاد های مهرداد رو فراموش نکرده بودم همه چیز آروم بود مادرم میز شام رو جمع میکرد و برادر هام با امید بازی میکردن ... صدای زنگ در برادرم رو از کنار امید بلند کرد ... باورم نمیشد ... دستای سردم رو باز کردم و امید رو محکم به خودم چسبوندم تمام بدنم به شدت میلرزید و قبل ازینکه بردارم بگه مهرداد اومده من از همه چیز مطمئن بودم ... پشت سرهم زنگ میزد و میگفت اومدم پسرم رو ببرم ... و ما در رو باز نمیکردیم کم کم شروع کرد به فریاد زدن توی کوچه و با لگد به در کوبیدن ... همه همسایه ها جمع شده بودن و به رسوایی من نگاه میکردن ... در تمام این سالها کسی حتی صدای بلند ما رو هم نشنیده بود ... رنگم پرید و بدنم شروع کرد به لرزیدن زنداداشم جلو اومد تا امید رو ازم بگیره ، از خودم دورش کردم و بچه ناز و معصومم رو به خودم چسبوندم ... گفت : شهرزاد بدش به من میترسم بیوفتی ... رنگت سفیده سفیده ! مادرم به پلیس 110 زنگ زد ، یه قرآن کوچیک رو چسبونده بودم به سینه خودم و امید و با خدا حرف میزدم ... و خدا... با همه بزرگیش دستای نیاز مند من رو گرفت به خلسه ای فراموش نشدنی فرو برد ... خدایا ... چقدر سکوتت زیباست ... اما بازم ساکتی ها .... مهرداد رو میبینی ؟ زخم های قلبم رو میبینی ؟ الان میفهمم سکوتت یعنی به حرفام گوش میدی ... من رو ببخش که همیشه فکر میکردم شاید فراموشم کردی ... اما این امکان نداره ... دیگه حتی فریاد های و فحش های مهرداد توی کوچه ما هم نمیتونه سکوت بین من و خدا رو بشکنه ... خدا لبخندی زد ... و من چراغهای گردون توی کوچه رو دیدم ... اونا اومدن و خیلی زود مهرداد رو بردن ، برادرم هم یه شکایت نامه تنظیم کرد و مهرداد هم مجبور شد تعهد بده که دیگه اطراف خونه ما پیداش نمیشه ، اون شب تا صبح بدنم بین دستای مهربون خدا از درد میلرزید ...و هر لحظه امید رو محکم تر به خودم میفشردم تا بوی تنش آرومم کنه ... یادم اومد همیشه آرزو داشتم مهرداد برگرده و یه بار دیگه بیاد جلوی این در دنبال من و پسرش ... اون اومد ... اما با این اومدنش اولین جرقه نفرت توی دل من زده شد ... روزها میگذشتن و آوازه مطلقه بودن من کم کم تو همه شرکت هایی که باهاشون کار میکردیم پیچید ، صانعی نامرد تمام شهر رو پر کرده بود... من هنوز طلاق نگرفته بودم که خودم رو میون گله های گرسنه گرگ میدیدم که برای پاره کردن من از هم سبقت می گرفتن ، کم کم حرف ها شروع شد هر وقت از جایی رد میشدم همه شروع به پچ پچ میکردن و بلند میخندیدن ، و من زجر میکشیدم ازینکه چرا هیچ وقت نمیتونم معنی خوشبختی رو بطور کامل حس کنم ... گاه گاهی مزاحم های تلفنی داشتم که ازم میخواستن باهاشون دوست شم و بیشتر از همه فکر اینکه ممکنه این مزاحم الان تو اتاق بقلی من نشسته باشه اذیتم میکرد ... همه از بالا بهم نگاه میکردن و باهام حرف میزدن انگار چون اونجا کار میکردم باید به خواسته اونا تن میدادم ... اول با خنده و شوخی شروع شد ... کم کم به طعنه و کنایه رسید وقتی بی جواب موندن شروع کردن به بی محلی و آزار و اذیت ... مدام پشت سرم با دکتر حرف میزدن و ازش میخواستن من رو اخراج کنه و بعد جلوی روم ازم تعریف و تمجید میکردن ... ! پشت میزم نشسته بودم و بی تفاوت از صداهای اطرافم نامه ای رو برای دکتر تایپ میکردم ، چند نفر از جلوی در اتاقم رد شدن که یکی شون غریبه بود همکارم گفت اون راننده جدیده و اومده برای شروع همکاری با دکتر حرف بزنه ، وقتی از جلوی در اتاق رد میشد من رو نگاه کرد اما سلام نداد ، ازین حرکتش خیلی بدم اومد دلم نمیخواست یه نفر دیگه هم به همکارهای زبون نفهم و مزاحمم اضافه بشه اما دکتر قراردادش رو امضا کرد و قرار شد از فردا به شرکت بیاد و اولین وظیفه اش هم سرویس رفت و آمد من بود ، آدرس خونه رو ازم گرفت ، تحویلش نگرفتم ذهنم ازین همه مرد نامرد دل زده شده بود دلم میخواست برم جایی که فقط زنها و بچه ها باشن ... وقتی سوار ماشینش میشدم موزیک ملایمی رو با صدای خیلی کم که به زور شنیده میشد روشن میکرد و هیچ حرفی نمیزد و من بعد ازون همه جنگ اعصاب با بقیه همکارها کم کم به آرامش ماشین آقای محمدی خو میگرفتم ... اون شب تا دیروقت پای نت بودم و وبلاگم رو آپ میکردم و همین باعث شد صبح خواب بمونم با صدای تلفنم از خواب بیدار شدم آقای محمدی بود از جام پریدم و سریع آماده شدم و از در پریدم بیرون، توی راه بودیم که چند بار بقیه بهش زنگ زدن و شکایت کردن که چرا اینقدر دیر کرده دل توی دلم نبود اگر به گوش دکتر میرسید چه برخوردی باهام میکرد ؟ بارها ازم خواسته بود بهانه ای دست آقای باقری مسئول بخشمون ندم ... به شدت اضطراب داشتم همه اومده بودن و نیم ساعتی بود که کار شروع شده بود آقای بخشی وسط سالن ایستاد و من رو نگاه کرد ، خوب ... خانوم سرداری چی شد اینقدر دیر تشریف آوردین ؟ تحقیر رو توی نگاه اون و تمسخر رو توی نگاه دیگران میدیدم ... دلم میخواست زمین دهن باز کنه و من فرو برم ... دلم میخواست میتونستم چیزی سرهم کنم و بگم ... اما اون راننده میدونست من خواب مونده بودم کمی من من کردم و تا خواستم با شرم و خجالت موضوع خواب موندنم رو بگم صدایی از پشت سرم توی سالن پیچید ببخشید رئیس ، من امروز خواب موندم ، خانوم سرداری هم معطل من موندن واقعا متاسفم . برگشتم و با تعجب توی صورتش نگاه کردم سرش رو پائین انداخت تا حس چشماش رو نبینم ... هنوز هم نمیدونم اون روز توی چشمای اقای محمدی چه خبر بود ... مسیر شرکت رو تا بانک پرواز میکردم دلم میخواست چک رو زودتر بخوابونم به حساب و اولین موفقیتم رو جشن بگیرم دلم میخواست به همه نشون بدم دکتر تو استخدام من اشتباه نکرده بود و من بهترین کسی هستم که میتونست این کار رور انجام بده ... قبلا هم یکبار پول به حساب شرکت ریخته بودم اما شماره حساب رو فراموش کرده بودم با خوشحالی شماره دکتر و گرفتم و سلام کردم زیاد تحویل نگرفت اما من متوجه این موضوع نشدم گفم حتما کار داره و یا و جلسه است اما به محض اینکه ازش خواستم شماره حساب شرکت رو بهم بگه عین یه بمب منفجر شد و ترکش هاش سر و صورته غرورم رو زخمی کرد ... نمیدونم چرا .. چرا داد میزد ... خاوم سرداری ... کی میخوای یاد بگیری چطور کار کنی ؟ اینجا که خونه خاله نیست ... من چند بار باید یه شماره حساب رو به شما بدم ؟ تمام تنم از تعجب خشک شده بود ... هنوز نیم ساعت از زنده کردن یه چک مرده تو این شرایط شرکت نمیگذشت ... که دکتر برای اوین بار پای تلفن جوری سر من داد میزد که فرصت نمیکردم از خودم دفاع کنم یا حتی ازش بپرسم به چه گناهی سرزنش میشم .... شماره حساب رو خوند و بدون خداحافظی گوشی رو گذاشت ... نشستم روی صندلی های انتظار بانک و سرم رو به گوشه دیوار تکیه دادم ، خدایا چی شده بود تو این نیم ساعت چه کار خطایی کرده بودم ؟ که ... فریاد های دکتر مثل آبی بود که آتش سرخ و گرم اشتیاق من برای پیشرفت رو خاموش کرد و برای اولین بار حس کردم اون کسیه که با تمام وجود از من در مقابل دیگران حمایت میکنه اما در مقابل خودش هیچ وقت نمیتونم در امان باشم ، دلم میخواست بدونم دلیل این کارش چیه ... گشی تلفن به صدا درومد دکتر با لحن خشنی ازم خواست کاری رو براش انجام بدم و دوباره شروع کرد به گیر دادن به اینکه چرا شماره حساب رو حفظ نکرده بودم و یا گوشه ای یادداشت نداشتم و آخر حرفاش این رو شنیدم که گفت : بقیه چه میدونن شما چقدر هواس پرت هستین .. ! اون وقت مهندس منادی داره نیم ساعت از شما تعریف میکنه و به من گفته باید بهت پاداش بدم !!!! کودکه معصوم و تنهایی گوشه قلبم از شنیدن این حرف لبخند زد ... مهندس منادی از من جوری تعریف کرده بود که به وجهه کاری دکتر برخورد و شاید پیش خودش فکر میکرد ممکنه این پیشرفت و جا کردن تو دل کسی که هیچ کس رو حساب نمیکنه برای من زود باشه !دکتر تا چند روز بی دلیل با من بد رفتاری میکرد اما حس احترام و تحسین رو تو چشمای به ظاهر بی روحش میدیدم ، در اتاقش رو باز کردم بهم توجهی نکرد چند لحظه روبروش ایستادم بدون اینکه نگاهم کنه ازم خواست حرفم رو بزنم و از اتاق بیرون برم ، کمی مکث کردم و گفتم : اگر همه کسایی که باهاشون کار میکنیم از من تعریف کنن باز هم فقط رضایت شما برام مهمه ، من اگر بتونم رئیس خودم رو راضی نگهدارم هنر کردم ، سرش رو بلند کرد ، نگاهش پر از حس بود ... دلم میخواست میتونستم ذهن درگیر و شلوغش رو تو این سکوتش بخونم ... کاش میفهمیدم به چی فکر میکنه ، گفت : میخوام روزی برسه که همه با شنیدن اسم تو از جا بلند بشن ... میخوام به جایی برسی که مهندس منادی ها به احترامت هر حرف و قولی رو قبول کنن... میخوام کسی بشی که پسرت بهت افتخار کنه ... سرم رو انداختم پائین ، فقط یه چیزی ازتون میخوام رئیس ... گفت : هر چی میخوای بگو ، بخاطر کاری که کردی هر چی باشه قبول میکنم نمیتونستم نگاهش کنم دلم هنوز ازون فریادها گرفته بود حرفم رو توی دهنم چرخوندم و گفتم : میخوام یه قولی بهم بدین ... مثل همیشه که در مقابل خشم دیگران از من حمایت میکنین ... در مقابل خشم خودتون هم ازم حمایت کنین ... جا خورد... انتظارش رو نداشت ... صدای آرومی توی اتاق پیچید : هر چی تو بخوای ... از اتاقش اومدم بیرون قلبم به شدت میزد و با هر تپش قفسه سینه ام رو تکون میداد، خوشحال بودم و با ارزش ترین چیزی که اون لحظه میخواستم توی دستام بود ، یاد روز اولی اوفتادم که دکتر عظیمی رو دیدم یاد روزی که با حوصله و مهربونی همه چیز رو برام توضیح میداد یاد روزی که مجبورم کرد از شرکت بیرون برم و با بقیه شرکت ها و مدیر عامل ها تعامل داشته باشم ... دلم میخواست بدونه چقدر ازش ممنونم ... چقدر خودم رو مدیونش میدونم ... شوهرم کسی بود که زندگی من رو نابود کرد و دکتر عظیمی اون رو به من برگردوند ... به این فکر میکردم چی میشه که گاهی غریبه ها برای آدم از هز ار هزار محرم و فامیل و قوم و خویش بهتر و دلسوزتر میشن ... با عجله گوشی موبایلم رو بیرون آرودم و شماره دکتر رو گرفتم ... منتظرم بود ، نمیتونستم جلو خنده ام رو بگیرم ، با خوشحالی گفتم چک رو گرفتم و ازش خواستم تا مهندس منادی وارد جلسه نشده باهاش تماس بگیره و ازش تشکر کنه دکتر هم با عجله قط کرد و گفت دوباره باهام تماس میگیره ، تمام مسیر تا شرکت خودمون تو ابرها بودم و خدا رو شکر میکردم که تونستم گووشه ای از محبت های دکتر عظیمی رو جبران کنم ... یاد روزی اوفتادم که راننده من رو تو یه شرکت دیگه پیاده کرد و خودش رفت دنبال کارش و من مجبور شدم نیم ساعت گوشه خیابون وایسم تا برگرده ، دکتر عظیمی اون روز به حدی عصبانی شده بود که برای خودمم عجیب بود به راننده و بقیه همکارهام زنگ زد و گفت تا زمانی که ماشین در اختیار من هست کسی حق نداره اون رو جایی بفرسته ، اگر تا شب هم کار من طول بکشه اون باید دم در منتظرم باشه ... فکر کردن به اون روزها لبخند رو روی لب هام میاورد ... یاد روزی اوفتادم که با مهربونی تو صورتم نگاه کرد و گفت : هر کسی بالاخره به جایگاهی که لایقش هست میرسه ، و تو الان از هر زن دیگه ای برای من قابل احترام تری ... اون روز اصلا نمیفهمیدم چی میگه و فقط از زندگیم شکایت میکردم و با حسرت از گذشته حرف میزدم بارها با آرامش برام توضیح داد که وضع فعلی من خیلی هم خوبه و باید خدا رو شاکر باشم و بهتره اون زندگی جهنمی و کسی که برای من ارزشی قائل نیست رو فراموش کنم اما من مدام اشک میریختم و آرزوی گذشته ها رو داشتم ... نمیدونم دلش برام سوخت یا لجش گرفت فقط میدونم مثل یه برادر بزرگتر که بخواد خواهر کوچکتر سرکشش رو تنبیه کنه از جاش بلند شد و گفت اگه به این حرفات ادامه بدی مجبورت میکنم دستشویی های شرکت رو بشوری چون نشون میدی لایق جایگاهت نیستی با ترس و بغض نگاهش کردم ... گفت : حالا نظرت درباره زندگیت چیه ؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم : عالیه ... بعد از یه راهروی طولانی به در اتاقش رسیدم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم رو خودم مسلط باشم پسر جوونی پشت میزش نشسته بود و با تلفن حرف میزد من رو که دید گوشی رو گذاشت و گفت : کاری دارین خانوم ؟ قلبم به شدت میزد و هیچ کنترلی روش نداشتم ازش خواستم تا بذاره با مهندس منادی صحبت کنم گفت وقت قبلی ندارین اما چون از طرف دکتر عظیمی هستین برین داخل . دکمه کوچیکی رو فشار داد و درب اتاق مهندس باز شد ... وارد شدم ... فضای اتاق با مخلوطی از دو رنگ مشکی و قهوه ای سوخته بود ، یه ال سی دی بزرگ و مبل های چرم مشکی ... به شدت از دیزاین اتاقش خوشم اومد مهندس منادی پشت میزش نشسته بود و برگه ها رو امضا میکرد جلو رفتم و با لرز سلام کردم سرش رو بلند کرد و جوابم رو داد ، گفتم من سرداری هستم و از طرف دکتر عظیمی اومدم تا سلام ایشون رو خدمت شما برسونم و درباره چک اخیرمون که هنوز صادر نشده صحبت کنیم . به محض شنیدن چک اخمهاش تو هم رفت و خودش رو به کاری مشغول کرد، نمیتونم بگم به چه زحمتی خودم رو کنترل میکردم تا به وضوح نلرزم ... ! دکتر عظیمی هم برای فرار ازین نگاه ها من رو به اونجا فرستاده بود باید یه چیزی میگفتم باید جوری توجهش رو جلب میکردم تا به بقیه حرفم گوش کنه چند لحظه سکوت ... و من دوباره شروع کردم : جناب مهندس شما میدونین که شرکت ما حتی بدون پرداخت های شما هم کار رو جلو میبره اما الان واقعا به جایی رسیدیم که حتی تو پرداخت حقوق کارمندامون هم به مشکل برخوردیم ، سرتاپام رو ورنداز کرد و گفت : شرکتی که با این همه ادعا با یه چک !! دیگه قادر به پرداخت حقوق کارمنداش نباشه به درد کار مان میخوره ! وای ... دکتر عظیمی اگه اینجا بود و این جواب رو میشنید به من چی میگفت ؟ اگر الان بهم زنگ میزد و نتیجه کار رو میپرسید چه جوابی باید بهش میدادم ؟ از طرفی میدونستم شرکت تو وضعیتی هست و گرفتن این چک خیلی میتونست به تثبیت موقعیتم کمک کنه جریان خونم تند تر شده بود و اضطراب رو توی تمام تنم تزریق میکرد روش و برگردوند و گفت ببخشید من عجله دارم و باید به جلسه نیم ساعت دیگه برسم نه ... من نباید این موقعیت رو از دست بدم ... یاد امید اوفتادم که صبح موقع بیرون اومدنم از خونه گریه میکرد و با چشماش قلبم رو آتیش زد کاش میشد خونه میموندم و باهات بازی میکردم امیدم ... کاش میشد هیچ وقت حتی چند ساعت از هم جدا نمیشدیم ... صورت امید قلبم رو آروم کرد دلم برای دستاش ضعف رفت ... دلم میخواست ببینمش ... باید زودتر این چک رو میگرفتم تا برم خونه و پسرم رو ببینم .. دو قدم جلوتر رفتم ... نمیگم نمیترسیدم ... نمیگم صدام نمیلرزید ... نمیدونم دقیقا چی گفتم ... فقط میدونم بدون اختیار دهن باز کردم و گفتم : دکتر عظیمیگاه من رو به اینجا فرستادن و ازم خواستن تا هرجور شده رضایت شما رو برای امضای چک بگیرم ، اگر حتی یک درصد براتون امکان داره اون رو به من بدین ... اگر حتی یه ذره رضایت از کار ما دارین این چک رو امضا کنین ، من باید امروز دست پر برگردم شرکت ... من بدون گرفتن اون چک ازینجا نمیرم چون میدونم شما هم نمیخواید ما رو تو این موقعیت تحت فشار بذارین ، مطمئن باشین هرچی هست با صحبت حل میشه ... اما این پول ، پوله زحمتیه که کشیده شده ، عرقیه که ریخته شده ... چند لحظه مکث کرد خودکاری که دستش بود مدام میون انگشتاش تکون میداد ... نگاهم کرد ... سنگین و مقتدرانه ... شبیه نگاه معلم به شاگردش ... من هم نگاهش میکردم ... با احترام اما جسور ... قاطع و امیدوار ... چشمام رو بستم و دستای دلم رو به سمت خدا دراز کردم ... خدایا دستام و بگیر ... صدای مبهمی من رو به خودم آورد و ناخودا گاه چشمام رو باز کرد نفس عمیقی کشید و کشوی میزش رو باز کرد ... این تصمیمی بود که گرفته بود ... دفترچه کوچیکی رو بیرون آورد ... رقم رو نوشت ... امضا کرد ... چشمام رو بستم و .. امید رو دیدم که توی بقلم لبخند میزنه ... خدایا شکرت ............. چشمام و رو همه چیز بستم و فقط به امید فکر کردم ، دلم میخواست واقعا پیشرفت کنم و هر روز چیز تازه ای یاد بگیرم ، روزها پشت سر هم میگذشتن اما باقری هیچ تمایلی برای پذیرفتن من تو اون محیط نشون نمیداد و تمام روابطش با من از سر سیری و اجبار دکتر عظیمی بود خدا رو شکر میکردم که رئیس اصلی با حضور من مشکلی نداره و اینها به نظرم نمک کار میومد. کار ما جوری بود که باید با چند شرکت دیگه تعامل زیادی میکردیم و رفتار و برخورد من بی نهایت مهم بود چون دکتر عظیمی از کارهای کوچیک شروع کرد تا جایی که من رو برای گرفتن چک 25 میلیونی و خوابوندن به حساب شرکت میفرستاد و در حالی که همه ازین کار منعش میکردن اون بی دلیل به من اعتماد کامل کرده بود و من رو با همه مدیران آشنا کرد و ازشون خواست با من در تعامل باشن . بدنم ازین کار سخت شروع کرد به لرزیدن خدایا من فقط قرار بود نامه تایپ کنم ...! اما حالا شده بودم دست راست مدیر ! دلم میخواست رضایتش رو بدست بیارم و بهش نشون بدم که از اعتمادش بهم پشیمون نمیشه سخت کار میکردم و هر چیزی که ازم میخواست رو هرچند سخت اما به نتیجه میرسوندم روزی رسید که تو اون شرکت سر منی که از همه بی تجربه تر بودم از همه شلوغ تر بود و دیگه این خانوم سرداری با اون زن تنها و بی کس و زخمی شباهتی نداشت دکتر عظیمی اون پرنده زخمی رو زیر بال و پرش گرفت و به جایی رسوند که هر کاری گره میخورد و حل نمیشد رو مبسپردن به خانوم سرداری و هر وقت اسم خانوم سرداری میومد همه خیالشون از بابت کارها راحت میشد ، مدیر های بقیه شرکت ها هر وقت دکتر رو میدیدن از من تعریف میکردن و حتی بهش پیشنهاد داده بودن اجازه بده برای اونها کار کنم چون من با همه وجودم کار میکردم و با همه احتیاجم برای روابط اجتماعی ، پیشرفت ، و حقوقم سعی میکردم همیشه دکتر رو از خودم راضی نگهدارم دکتر عظیمی هم به من و انتخابش افتخار میکرد روزهای شیرینی بود قلب آقای باقری هم با دیدن سخت کوشی من نرم شده بود و اعتراف کرد با دختر باهوش و پرکاری طرف شده اما کماکان حرف و حدیث پشت سرم بود و من بهشون توجهی نداشتم بین تمام آدمهایی که باید باهاشون کار میکردیم یه نفر به اسم مهندس منادی از همه مهمتر و بالاتر بود خیلی ها میخواستن توجهش رو جلب کنن اما به کمتر کسی اهمیت میداد و اصلا همکار های من رو آدم حساب نمیکرد ، تنها کسی که میتونست ده دقیقه ای تو اتاق مهندس منادی بشینه و باهاش حرف بزنه دکتر عظیمی بود اما همین دکتر عظیمی نمیتونست تو مسائل مالی حریف مهندس منادی بشه . اون روز مثل همیشه رفتم سر کار و مثل همیشه شروع کردم به مرتب کردن نامه ها و ارسال اونها ، دکتر عظیمی زنگ زد صداش کمی مضطرب و نگران بود اما سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده تا من از کاری که میخواد بهم بسپره نترسم کمی من من کرد و یه بهانه ای برای حرفش آورد و ازم خواست برای گرفتن یه چک به شرکت مهندس منادی برم و باهاش حرف بزنم ، قلبم ریخت پایین ، دکتر چی میگین من تا حالا روبروی ایشون هم نبودم شما میدونین چقدر برخورد باهاشون سخته من نمیتونم ، همین که این کلمه از دهنم درومد صداش رو برد بالا و گفت : چی گفتی ؟ خانوم سرداری که من میشناسم نمیتونم نداره ! من حرفم رو زدم و منتظر نتیجه ام .گوشی رو قطع کرد قلبم مثل گنجشک توی سینه ام میتپید دلم میخواست زمین دهن باز کنه اما به اون شرکت و توی اتاق اون مرد نرم . همه ازش میترسیدن منم مثل همه همیشه فقط از دور نگاهش میکردم. راهروی طولانی که به اتاق اون منتهی میشد اضطراب رو توی دلم بیشتر کرد آیت الکرسی خوندم و به خودم فوت کردم و وارد دفترش شدم و از مسئول دفترش خواستم هماهنگ کنه تا با اجازش وارد اتاق بشم . خدایا دستام و بگیر ........ من شهرزادم ... روزهای سخت تر ازین داشتم ... من میتونم ...... بخاطر امید ......... با بهت خاصی نگاهم میکرد نمیتونستم بفهمم الان خوشحاله یا ناراحت !! اولین بار بود برخورد کسی و درباره جداییم میدیدم با خودکاری که توی دستش بود کمی بازی کردو گفت : منم از زندگیم راضی نیستم اما بخاطر پسر ده ساله ای که دارم نمیتونم جدا شم میدونید خانوم سرداری؟ هیچ کس برای بچه پدری نمیکنه بغض گلوم روگرفت و گفتم پدر خودش هم نخواست پدری کنه کسی از بیرون صداش کرد بلند شد و گفت فقط لطفا این رو به کسی نگید !!! و من بی خبر از طوفانی که در راهه ازش تشکر کردم و فکر کردم با چه آدم قابل اعتمادی طرفم ...! آقای صانعی اولین و تنها کسی بود که راز زندگیم رو ناخوداگاه براش فاش کردم و اونم با نهایت نامردی باوجود اینکه به خودم سفارش کرده بود به کسی نگم همه جا جار زد و حتی با پافشاری خاصی از رئیسم خواست تا من رو اخراج کنه و مداام میگفت این زن بخاطر موقعیت خاصش باعث دردسر میشه ..! در عرض 2 روز این خبر بین همه همکارها پخش شد و من برای جمع کردن ابروم هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم با بغض و کینه آقای صانعی رو نگاه میکردم اما نمیتونستم حرفی بزنم چون مسئول بخش ما که یه مرتبه از دکتر عظیمی پائین تر بود به هیچ وجه من رو نمیخواست و دکتر عظیمی ازم خواسته بود بهانه دستش ندم چه روزای سختی بود مدام صدای پچ پچشون زیر گوشم نجوا میکرد و اعصابم رو به هم میریخت بدتر از همه تغییر رفتارشون بود درحالیکه میدونستم پشت سرم چه حرفها که نمیزنن اما جلوی روم مدام ازم تعریف و تمجید میکردن و هرکس سعی میکرد به نوبه ای خودش رو به من نزدیک کنه خصوصا همین صانعی نامرد ! اما رئیس بخش (آقای باقری) از همه سفت و سخت تر بود ، دکتر عظیمی چند روز یه بار به شرکت سر میزد برای همین گاهی بهم زنگ میزد و از شرکت و بقیه کارمندا میپرسید و همین بین بود که بهم گفت باقری زیاد از من خوشش نمیاد و این اصلا خوب نیست ، کلی بهم امید داد و گفت تو باید بهش ثابت کنی توانایی کارکردن و این مسئولیت سنگینی که میخوایم بهت بسپریم رو داری ! و من بی خبر از آینده اما نگران ! با ناچاری تمام ! بهش قول دادم تا هرجورر شده خودم رو تو این شرکت موندنی کنم بی خبر از اینکه راه رسیدن به قلب و اعتماد بعضی آدمها چقدر تنگ و تاریکه ... اونجا کار زیادی نداشتم و اکثرا بیکار بودم گاهی دلم برای خودم میسوخت که به جای بودن کنار امید و رسیدگی به اون مجبور نصف بیشتر روزم رو با آدم هایی بگذرونم که برام غریبه بودن و از همه بدتر چشماشون مثل یه تیکه سنگ توی حدقه بود و هیچ حسی نداشت و نمیشد فهمید چی توی دلشون میگذره دکتر عظیمی گفت چند روز یه بار باید نامه هایی که برای بقیه شرکت ها مینویسیم رو به مقصد برسونم این دستور اگرچه با مخالفت دیگران روبرو شد اما دکتر روی حرفش پافشاری کرد و باعث شد چند روز یه بار سوار ماشین شرکت بشم و به جاهایی سر بزنم و دوستای جدید و همکارهای خوبی پیدا کنم ... بهترین زمانم وقتی بود که همکارم با اشتیاق و حوصله چیزهایی که بلد بود و لازم داشتم رو بهم یاد میداد و گاهی تشویقم میکرد و مییگفت خیلی زودتر از چیزی که باید دارم یاد میگیرم و میتونم موفق باشم .... انشالله ..... آیا اینبار خدا میخواد ؟ همه چیز خوب بود تا اینکه اون روز لعنتی رسید همه سعی میکردن با احترام باهام رفتار کنن حداقل ظاهراً این بود اما اون روز ....... مادرم مجبور بود برای کاری بیرون بره و اولین باری بود که میخواست امید رو به زنداداشم بسپره ، تمام دلم پر از ترس بود میخواستم زودتر برم خونه اما رئیسم نبود تا ازش مرخصی ساعتی بگیرم یه مهندسی با ما کار میکرد که در نبود رئیس مسئول همه بود رفتم و بهش گفتم مجبورم زودتر برم خونه نیش خندی زد که دلم رو به درد آورد گفت ما هم دوست داریم بریم خونه اما نمیشه !! نشستم سر جام و گوشی تلفن رو گرفتم دستم ... دلم برای امید پر میزد و اون آدم پست بخاطر ندونم کاریش میخواست یه مادر داغدیده رو از پاره تنش دور کنه ... آخه مرد ناحسابی من هنوز آمادگیش رو ندارم بذار برم ...... نمیخوام اینجا باشم و امیدم دسته کسه دیگه ای باشه ....... اگه گریه کنه و اون نفهمه چشه ....... اگه من و بخواد چی ؟ اگه ....... اشک توی چشمام جمع شد زنداداشم گوشی رو برداشت ده دقیقهای فقط سفارشش میکردم تو این مدت تمام هواس اون مرد به حرفهای من بود به محض اینکه قطع کردم گفت : خانوم سرداری شما بچه داری ؟ سرم رو تکون دادم ... یه پسر 5 ماهه چشماش از تعجب گرد شده بود و در حدقه جا نمیشد من من کرد و گفت من فکر کردم شما مجردی ... چشماش به حلقه توی دستم بود و من به مغز پوسیده و از کار اوفتاده اش فکر میکردم که چطور با دیدن حلقه باز فکر میکرده من مجردم !! دلم میخواست با فحش از اتاقم بیرونش کنم و کمی تنها باشم قیافه حق به جانبی گرفت و گفت : چطور دلتون اومد یه بچه 5 ماهه رو تنها بذاری و بیای سر کار ؟ دلم در سکوت فریاد میکشید میخواستم بگم دست رو دلم نذار که خون ازش میچکه ... میخواستم بگم تو چه میدونی مرد نامرد یعنی چی ... مادری که مجبوره پدر هم باشه یعنی چی ؟ تو چه میدونی من چقدر دوست داشتم الان پیش امیدم باشم و تو نذاشتی برم ... ؟! با تحقیر نگاهم کرد و گفت : اون بچه الان به شما احتیاج داره چرا ولش کردی ؟ شوهرت بهت چیزی نمیگه ؟؟!!!!!!!!!!!!! من بچه مو ول کردم ؟؟؟ شوهر ؟؟ به من چی بگه ؟ بگه چرا وقتی از خونه بیرونت کردم رفتی سر کار تا سرت رو جلوی همه بالا بگیری و بگی من و پسرم هنوز زنده ایم ؟ کاش لال می شدم و هیچ وقت اون حرف رو نمیزدم کاش یکی میزد تو دهنم و نمیتونستم حرف بزنم کاش ............ اما اون حرفی رو زد که نباید میزد ... تمام حس مادرانه ام تحریک شد تمام زن بودنم رو با نگاهش تحقیر کرد دهن باز کردم ... _ شوهره من یه نامرد بود که من و این بچه رو به امون خدا تنها گذاشت ... و ازون به بعد جهنم واقعی شروع شد ... خدایا پس کی آرامش ؟ ده روز تمام توی اتاق اون مرد بودم و بهم آموزش میداد گاهی تو فکر فرو میرفتم و دیگه صداش رو نمیشنیدم گاهی راه رفتنش من رو یاد مهرداد می انداخت اعتراف میکنم اون موقع یه موجود لجباز شده بودم که میخواستم جلوی هر اتفاقی بجز مهرداد رو بگیرم برای همین هیچ سعیی تو یاد گرفتن نمیکردم اما اون مرد مدام از قدرت حافظه و یادگیری من تعریف میکرد بطوریکه یکبار ازم دلگیر شد و فکر کرد من برنامه مورد نظری که مشغول آموزشش بود رو از قبل بلد بودم و برای اینکه دست بندازمش چیزی نگفتم !! در صورتی که اصلا این طور نبود. موقع نهار که میشد از اتاق میرفتن بیرون و دور یه میز جمع میشدن ، منم توی همون اتاق تنهایی نهار میخوردم اما صدای خنده هاشون گاهی اعصابم رو بهم میریخت اما نمیتونستم برای نجات خودم کاری بکنم اونجا کار سختی نداشتم چیزی در حد تایپ نامه و پرینت گرفتن بود ، همین قدر بهم یاد دادن و گفتن تا اینحد برای شما کافیه ، شما فقط یه کارمند ساده اداری هستی و لازم نیست چیز بیشتری بدونی ، منم خوشحال بودم ازینکه مجبور نیستم بیشتر ازین ذهنم رو درگیر هر چیزی بجز مهرداد کنم و وقت آزاد زیادی دارم تا برای آینده مون برنامه ریزی کنم ، به محض اینکه توی اتاق تنها میشدم تار چسبنده و خفه کننده مهرداد روی تمام ذهنم پهن میشد بی اختیار توی کامپیوتری که روبروم بود تایپ میکردم : عاشقی یاد گرفتنی نیست ... هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمیدهد... اصل مهم این است که هنوز همه راه ها به تو ختم می شوند و تو تکه ای از بهشت را در جیب هایت پنهان کرده ای ... نوشتن تنها بهانه ایست که با تو باشم ... گرچه این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند ... و اشک هام از گوشه چشمم سرازیر میشدن و آبروی دلم رو میبردن، نمیدونم چندصد بار این شعر رو تایپ کردم و مدتها بهش خیره شدم نمیدونم چند بار من رو دیدن که سرم رو میوند دستام گرفتم و از درد فکر به خودم میپیچم ... فقط میدونم که دیدن ... دیدن و فهمیدن ... مودب و متین بود ، بامن به احترام رفتارمیکرد باورم نمیشد الان بین آدم هایی هستم که نه فحشم میدن نه کتکم میزنن صندلی رو برام بیرون کشید و تعارف کرد، نشستم و پوشه آبی رنگی که توی دستم بود رو بهش دادم ، مدارکی که لازم داشت رو برداشت و گفت : خانوم سرداری چقدر به برنامه اکسل و وورد وارد هستین ؟ کمی من من کردم و گفتم تا حدی میدونم تا حد متوسط!! که بعد ها فهمیدم اون برنامه ها مثل یه دریا هستن و علم اون روز من به اندازه قطره ای هم نبود!! گفت : هیچ ایرادی نداره خیلی زود به کار وارد میشید انشالله، کسی رو صدا زد و ازش خواست توی ده روز به من آموزش های لازم رو بده تا کارهام روی روال بیوفته خدای من همه چیز چقدر زود اتفاق میوفتاد نمیتونستم جلوش رو بگیرم دلم میخواست سرش داد بزنم و بگم چی میگی دکتر؟ من وقت ندارم نصف روزم رو تو این شرکت لعنتی بگذرونم و کارهای تو رو یاد بگیرم من باید برم خونه پیش پسرم ، هر لحظه ممکنه مهرداد بیاد دنبالمون ... اگه بیاد و ببینه من اینجام ممکنه فکر کنه فراموشش کردم و ازم برنجه ... ولم کن .. بذار به درد خودم بمیرم ... بذار تو اون خاطراتم بسوزم ... از اتاق رفت بیرون ، موزیک ملایمی از لب تاپش پخش میشد فضای اتاق بی نهایت آرام بخش و وهم برنگیز بود ، چشمام تار شد و ناخوداگاه شیره کشنده و نرمی از خاطرات رو دیدم که داره تمام تنم رو در بر میگیره، مثل پروانه کوچیکی که به تار عنکبوت گیر کرده باشه تسلیم شدم و گذاشتم همه چیز مثل فیلم از جلوی چشمم رد بشه ... مهرداد رو دیدم که موهام رو میکشید و سرم رو به شیشه ویترین میکوبید ... دیدمش که پام رو گرفته و من رو روی زمین میکشه ... وای که چقدر درد داشت ... چقدر چشمام میسوخت ، اینقدر به دستهام کوبیده بود که از شدت درد بی حس شده بودن ، و این لحظه بود که تو آرامش اون اتاق ذهنم بزرگترین پارادوکس زندگیم رو ساخت و با اون موزیک ملایم که زمینه همه افکارم بود تمام وحشی گری های مهرداد با صحنه آهسته از جلوی چشمم رد شد ... عکسش رو از توی کیفم دراوردم و نگاهش کردم دلم میخواست به زبون بیارم اما نمیشد ... تمام سعیم رو کردم تمام انرژیم رو جمع کردم و بالاخره زیر لب زمزمه کردم ... : وحشی ... ! چشمام از شدت اشک پاره میشدن ... دلم میخواست جیغ بزنم ، در اتاق رو باز کرد و وارد شد ، صدای سردش من رو به خودم و روی صندلی که نشسته بودم برگردوند و عکس رو بین دستام پنهان کردم ... سلام به دوستای خوبم خواهر های نازنینم که نزدیک به یک ساله همراه و همدم من هستین شاید خودتون ندونید با هر کامنتی که از آشنا و غریبه میبینم چقدر به وجد میام و خوشحال میشم ازینکه اینقدر به فکر من هستین و با غمهام اشک میریزین و با لبخند هام میخندین ... متاسفم ازینکه همیشه از غم و تنهایی نوشتم ، متاسفم ازینکه هیچ شادی نداشتم تا به چشمهای منتظرتون تقدیم کنم ... متاسفم بخاطر تمام زجر هایی که کشیدم و حالا شما رو توش شریک کردم ... اما بهتون قول میدم ... بهتون اطمینان میدم دیگه اون شهرزاد منفعل و زخمی نیستم ... این روزها روزهاییه که با همه وجودم دارم برای آینده بهتر تلاش میکنم ، زخم هام رو فراموش کردم ... هنوز با شبنم عزیزم که تو پستهای آخرین روزهای زندگیم توی خونه خودم با مهرداد ازش نوشته بودم رابطه دارم و اون تنها حس با ارزشیه که ازون روزها برای خودم نگه داشتم ، ازین به بعد داستان زندگیم وارد مرحله ای میشه که خیلی دوست دارم دیدگاه ها و نظرات شما رو درباره اش بدونم دلم میخواد عین یه بحث بشه و درباره من و اطرافیانم و عملکردهامون صحبت کنیم و اینکه اگر چه روشی یا کاری رو انجام میدادم بهتر بود یا کجا اشتباه کردم ، از همه دوستانم دعوت میکنم به سرنوشت پر هیجان و افت و خیز دار من وارد شید و کمکم کنید تا بهتر با اون کشتی بگیرم اگر سوالی داشتین یا خواهشم ابهامی داشت بپرسید با کمال میل جوابتون رو میدم " شهرزاد " دو هفته ای طول کشید تا صدای سرد پای تلفن ! باهام تماس بگیره و تاریخ شروع به کارم رو بگه ، تو این مدت گاهی خوب بودم و گاهی بد ... گاهی این دلشوره میوفتاد تو دلم که نکنه هیچ وقت بهم زنگ نزنه ... نکنه یادش رفته ... گوشی نلفن رو برداشتم و شماره نازنین رو گرفتم ، مثل همیشه بهم امید داد و گفت اون آقا به شوهرش گفته که باید چندتا کار کوچیک رو انجام بده تا شرایط برای حضور من آماده بشه . دلم کمی قرص شد ، آرومتر شده بودم اما هنوز دلم برای بوی تن مهرداد پر میزد ... شبها توی خواب میدیدمش که از توی شلوغی و ازدهام جمعیت از کنارم رد میشه و من گمش میکنم ... و تا خود صبح توی خواب دنبالش میگشتم . ساعت 10 صبح بود از خواب بیدار شدم و شیشه شیر امید رو گذاشتم توی دهنش ، دلم میخواست زودتر بخوره تا بتونم بخوابم و هیچی ازین زندگی لعنتی نفهمم ... تلفن به صدا درومد ، اسم دکتر عظیمی روی گوشیم ترس عجیبی انداخت توی دلم ، خدای من ... شروع شد؟ دیگه اون شهرزاد خونه دار نیستم ؟ دیگه خانوم خونه مهرداد نیستم ؟ باید صبح به صبح برم و عصر برگردم ؟ صدای تلفن بدجور روی مغزم راه میرفت ... گوشی رو برداشتم تا کمتر آزارم بده ... - خانوم سرداری؟ همین ..! باهمین یه جمله تو کمتر از 1 دقیقه زندگی من به مسیر جدیدی وارد شد ، قلبم تند میزد و نفسم سخت بالا میومد عین یه بچه کوچیک که میخواد برای بار اول به مدرسه بره اضطراب بدی تمام وجودم رو گرفته بود ، صبح زود لباس هام رو پوشیدم امید رو بوسیدم و از خونه زدم بیرون ... بهمن ماه بود ... سوز سردی به صورتم میزد اما من چیزی ازون سرما رو حس نمیکردم دم در شرکت پر از خاک بارون خورده و گل شده بود ، دلم میخواست بدونم قراره چکاری براشون انجام بدم . یه ساعتی منتظر آقای دکتر شدم اما هرچی تو اون مدت فکر کردم ظاهرش یادم نیومد ، فقط صدای سردش توی گوشم بود چشمام رو بستم و به صداها دقت کردم یکی یکی میومدن و سلام میدادن ، فضا پر از صداهای غریبه بود سرم رو روی میز گذاشتم ، در باز شد داخل اومد از جام بلند شدم سلام کرد خودش بود ، صاحب صدای سرد ! برگشتیم خونه ، مادرم با چشماش من و دنبال میکرد اما من توجهی به نگاه او و امید نمیکردم و یه گوشه دراز کشیدم ، مادرم امید رو خوابوند و اومد کنار من ، بلندم کرد و گفت چند لحظه به حرفام گوش بده حالت خاصی توی نگاهش بود که نمیذاشت روم و ازش برگردونم ، گفت من همیشه برای تو بهترین آرزوها رو داشتم تو تنها دختر منی که بی نهایت شبیه من بودی ... همیشه دلم میخواست خوشبختی هایی که آرزوش و داشتم و بهشون نرسیدم رو تو دستای تو ببینم ... نمیتونم ببینم یه نفر با بی رحمی تو رو اینجور له کنه ... من میخوام تو مثل تک درختی باشی که توی کویر زنده میمونه ... سرت رو بالا بگیر و کسی بشو که امید بهت افتخارکنه .... به من قول بده بری سر کار و کاری کنی که دیگه هیچ مهردادی نتونه تو رو به این روز بکشونه ... به من قول میدی ؟ ... چشماش مثل دوتا تیله شفاف توی حوض نمناک چشماش شنا میکردن ... خواستم بگم نمیتونم ... نمیتونم این همه قول رو یکجا به تو بدم ... مهرداد جوری من رو له کرد که دیگه توان بلند شدن ندارم ... اومدم بگم نمیتونم بزنم زیر همه حماقت هام و همه چیز رو از نو بسازم ... دستاش رو گذاشت روی صورتم ... پدرم نگاهم میکرد .... میکردم ، و به محض اینکه تمام وجودم رو ترس از تنهایی برمیداشت به خودم امید میدادم که نگران نباش مهرداد حتما برمیگرده ، اون فقط احتیاج به یه کم زمان داره مثل وقتی که حامله شده بودم ... ما دوباره میتونیم با هم خوشبخت باشیم ... شاید باورتون نشه اما فکرش که میتونم سر کاری برم و زندگی جدیدی رو شروع کنم کمی امیدوار ترم کرده بود گاهی با امید میرفتم و تا چند تا کوچه جلوتر قدم میزدم گاهی تلوزیون روشن میکردم و چند دقیقه ای فیلم میدیدم اما از همه بدتر نیمه های شب بود که از خواب میپریدم و دنبال مهرداد میگشتم ... زار میزدم و صداش میکردم ... پدر و مادرم بیدار میشدن اما از جاشون تکون نمیخوردن و از دور این تراژدی رو نگاه میکردن ، دو هفته ای به همین صورت گذشت تا یه روز نزدیک های ظهر تلفنم زنگ زد ، دکتر عظیمی بود سلام کردم و حالش رو پرسیدم حس میکردم خط به اپراتور وصل شده و من با یه صدای ضبط شده حرف میزنم هیچ حسی توی صداش نبود و اصلا به حرفهای من کاری نداشت ، فقط بهم گفت تا نیم ساعت دیگه به آدرسی که بهم داد برم ، خواست راننده شرکت رو سراغم بفرسته که من گفتم ترجیح میدم با پدرم بیام ! پدر و مادرم مثل کسی که میخواد بچه 7 سالشو به مدرسه بفرسته خوشحال بودن اما من مثل همون بچه مدام غر میزدم و براشون دلیل و مدرک میاوردم که این کار به درد من نمیخوره و دلم نمیخواد حتی کسی رو ببینم جلوی در شرکت از ماشین پیاده شدم چند نفر با دیدن ما داخل رفتن همه جا بوی نویی میداد ، همه چی برق میزد کسی ما رو به اتاق بزرگی راهنمایی کرد ، 2 نفر تو اون اتاق بودن و من بدون اینکه نگاهشون کنم سلام کردم و روی اولین صندلی نشستم تمام هواسم به در و دیوار و بوی نمی بود که روحم رو تازه میکرد ، دلم میخواست بدونم تا حالا پای تلفن با کی حرف زدم ، که صدای آشنایی شروع به صحبت کرد مغزم به چشمام فرمان نگاه کردن و به یاد سپردن داد ... اما وقتی خواستم نگاهش کنم حلقه توی انگشتم بار دیگه اشک رو توی چشمم جمع کرد و یادم رفت کجام و برای چی اومدم ... کنار تلفن نشستم و به روبروم خیره شدم نازنین اصرار کرده وبد حتما همون روز بهش زنگ بزنم دلم میخواست گوشی و تلفن رو بردارم و شماره اش رو بگیرم اما تصور شکستن سکوتی که همه وجودم رو گرفته بود با صدای یه غریبه برام وحشتناک بود ... اینقدر کنار تلفن نشستم که امید کنارم خوابش برد ... پدرم تلویزیون رو خاموش کرد ... مادرم جای من و کنار امید پهن کرد ... نگاه سنگینشون رو حس میکردم اما هیچ کس برای شکستن این سکوت کاری نمیکرد ... از کنارم رد شدن و چراغها رو خاموش کردن ... و من فهمیدم که باز نوبت بازی مسخره و تکراری خوابیدن و بیدار شدنه باز کنار امید دراز کشیدم و چشمام و بستم و تا عمق وجودم ازین تنهایی سوخت ... باز فکر مهرداد تمام تنم رو سرد کرد باز به این فکر کردم که کجای این زندگی کم گذاشته بودم ... فردا هم تا ظهر معطل کردم نازنین ازین کارم ناراحت شده بود و میگفت درست نیست مردم رو منتظر خودم بذارم اما چطور میتونستم براش بگم گوشی تلفن اینقدر برای دستای خسته من سنگینه که نمیتونم اونو نگه دارم نمیتونم با کسی آشنا بشم نمیخوام دوباره زنده بشم .... اما چشمای سیاه و معصوم امید من رو به خودم آوردم و شرمنده صبر کسی شدم که تو اولین ماه های زندگیش اسیر من شده بود ... _ سلام بعد از چند لحظه گوشی رو برداشت معلوم بود یه جای شلوغه و زیاد نمیتونه صحبت کنه با عجله تمام چیزایی که نازنین یادم داده بود و بی وقفه تکرار کردم و اصلا جوابهایی که میداد و یادم نموند ، فقط فهمیدم دیروز شهرستان ما بوده و علت اصرار های نازنین همین بود و حالا برای دیدن من و مصاحبه باید تا یکی دو هفته دیگه صبر میکردیم صداش بی نهایت سرد و خشک بود تنها چیزی که من لازم داشتم ... ذهن خسته و تاریک من با بی خیالی حرف نازنین رو فراموش کرد از یه روانشناس وقت گرفته بودم و گاهی بهش سر میزدم اما تمام مدت اشک هام نمیذاشتن نه حرفی بزنم نه حرفهای اون رو بشنوم بهم چند مدل قرص داد و گفت تا وفتی اینقدر هیجان و استرس داری نمیتونم کاری برات بکنم و همین الان که روبروی من ایستادی ترس این رو دارم که سکته کنی ... نمیدونست چقدر آرزو دارم این نفسی که پایین میره هیچوقت بالا نیاد و ... چشمام و آروم ببندم و کمی استراحت کنم ... نمیدونست حتی از خدا هم طلبکارم که چرا در عوض همه این سختی ها و عذاب ها بهم ارامش مرگ رو هدیه نمیده ؟ چرا نمیذاره چند لحظه برای خودم باشم و فقط خودش باشه که ازحالم باخبره ... اما خدا ، به هر کس که بخواد زندگی میبخشه و اون رو از هر کس بخواد دریغ میکنه و ما مهره هایی هستیم در این صفحه زیبا ... و سخت ... که بدون کوچکترین اطلاعی از خونه های بعدی حرکت میکنیم ... نازنین زنگ زد و با خوشحالی گفت دوست شوهرش حاضر شده من رو ببینه و برای دفتری که میخوان توی شهرستان ما دایر کنن استخدامم کنه پدرم خوشحالم بود مادرم به آینده فکر میکرد امید هر روز بزرگتر میشد اما من نه خیال تغییر داشتم و نه خیال زنده بودن ... اما بخاطر نازنین ... بخاطر شوقی که توی صداش بود شماره اون مرد رو گرفتم - شهرزاد جان به این شماره زنگ بزن اسمش آقای دکتر عظیمیه ... شروع کردم به گشتن روزنامه ها و ثبت نام تو اداره کاریابی اما نتیجه ای نمیداد اینقدر افسرده و غم زده بودم که دلم نمیخواست هیچوقت کاری پیدا کنم تا مجبور شم از خونه بیرون برم و آدم های جدیدی رو ببینم دلم نمیخواست مجبور شم لب هام رو به خنده باز کنم و دوباره طعم زنده بودن رو بچشم ... نازنین مثل همیشه به حرفام گوش میکرد و گاهی همرام اشک میریخت و گاهی از عشق بیش از حد و غیر معمولم به مهرداد به فریاد میومد و پای تلفن اینقدر بهم فحش میداد تا کمی من رو به خودم بیاره تا شاید ازین خواب لعنتی بیدار شم ... یک روز که مثل بقیه روزها تاریک و خسته بود صدای نازنین دریچه ای از نور و رهایی رو برام باز کرد و گفت شوهرش دوستی داره که تو شهرستان ما کاری رو شروع کردن و شاید اونا حاضر بشن من رو استخدام کنن قرار شد بیشتر پرسجو کنه و بهم خبر بده اما من کور بودم ... کور بودم و نگاه گرم خدا رو ، روی همه این اتفاقاتی که زندگیم رو دگرگون میکردن نمیدیدم ... روزها تمام سرگرمیم نت گردی و سرک کشیدن به کارهای مهرداد بود بارها با دیدن عکسش به گریه میوفتادم و آه پدر و مادرم بلند میشد و مهرداد رو بخاطر ندونم کاری هاش نفرین میکردن گاهی به امید میرسیدم و گاهی عکس های عروسیم رو با اشک نگاه میکردم . امید هم مثل من به یه گل پژمرده تبدیل شده بود که با هر وزشی برگهای شادابش رو از دست میداد ... بهت و حیرت نمیذاشت باور کنم مهرداد رو از دست دادم و هنوز نمیتونستم تو این عزا اشکی بریزم ... دوستام پشت یر هم از برگشتنم خبردار میشدن و فکر میکردن اومدم تا به خانوادم سر بزنم ناچار به دروغ گفتم مهرداد به خارج رفته و دو سالی میخوام کنار خانوادم بمونم روز به روز لاغر و لاغر تر میشدم تا جایی که با 160 سانت قد به 46 کیلو رسیدم مادرم مدام خدا رو شکر میکرد بخاطر سینه ای که همیشه خشک بود و این زهر به کام پسرم ریخته نشد ... و من به حکمت خدا پی بردم و با اشک از سکوت دوباره اش شکایت کردم خدایا ... نذار تو این تاریکی صدات رو گم کنم دوباره با من حرف بزن ... خدایا چقدر اشک توی چشمام گذاشتی بذار کمی از حس گریه خالی ببشم تا بهتر حکمتت رو ببینم شاید بفهمم چرا عشقم رو ازم گرفتی بفهمم چرا اینهمه عذاب کشیدم از روزی که خودم رو شناختم ... همون روزای تلخ بود که با دختری به نام نازنین آشنا شدم گفت روانشناسی خونده و میتونه کمکم کنه، کارم شده بود اینکه سر یه ساعتی بهش زنگ بزنم و یا تلفنی یا تو مسنجر زار زار گریه کنم و هر روز یکی از خاطراتم رو براش بگم و اون آروم و مهربون فقط گوش بده و گاهی باهام همدردی کنه ... بعد از چند روز نازنین گفت تنها راه درمان افسردگی شدید من و مبارزه با این مصیبت پیدا کردن یه کار مناسبه اما من چطور میتونستم با یه بچه کوچیک و بدون هیچ آشنایی کار پیدا کنم و سریع سرگرم شم ، دلم ازین همه تنهایی و بی کسی به درد اومد خدایا بازم سکوت ؟ یه روزه همه جهازم رو بار زدیم و به شهر پدریم برگشتم چقدر هوا دلگیر و خفه بود تمام بدنم تو شک عجیبی فرو رفته بودن جوری که حتی متوجه صدای اطرافیانم نمیشدم ... دلم میخواست کسی بزنه توی گوشم و ازین خواب لعنتی بیدار کنه ... خدایا چطور برگردم ؟ چطور دوباره دختر خونه پدرو مادرم بشم ؟ چطور پسرم رو بزرگ کنم ؟ تا وقتی رسیدیم هیچ کس حرفی نزد من رو خونه پیاده کردن تا به امید برسم و خودشون رفتن و اثاث نو و دوستداشتنی من و تو یه انباری کوچیک و نمور رو هم چیدن ... جیگرم پاره شد وقتی اون صحنه رو دیدم ...همه جا تاریک و بد رنگ شده بود شب شده بود و گوشه خونه بی صدا اوفتاده بودم امید معصومانه توی خواب تکون میخورد. صدای تلفنم من و به خودش اورد گوشی رو برداشتم ... الو .... مهرداد با عصبانیت داد زد فلان کاغذ من و کجا گذاشتی ؟ میدونستم فقط میخواد اذیتم کنه حالا که ازش دور شده بودم و دیگه کسی رو برای شکنجه و خالی کردن عقده های وجودیش نداشت اینجوری با بهانه گیری به طرفم اومده بود، دستام میلرزید عشق هنوز توی قلبم زنده بود به امید نگاه کردم ... به پدر و مادرم ... دیوار صورتیه اتاق دوران مجردیم ! احساس کردم تمام دنیا از حرکت ایستاده و به من نگاه میکنه ... همه منتظر بودن ببینن چه تصمیمی برای خودم و امید و نگاه نگران پدرو ومادرم میگیرم گلوم رو با دست فشار دادم چند لحظه طولانی گذشت فریاد های مهرداد آرامش خونه مون رو آزار میداد ... چشمام رو بستم و ... بدون هیچ حرفی گوشی رو قطع کردم ، بلافاصله سیم کارتم رو دراوردم و تا همین امروز دیگه ازش استفاده نکردم ... خدایا ... کمکم کن روزها میگذشت و من هر بار ... با دیدن وسائلم تو اون انباری ناخوداگاه گریه میکردم و با حسرت روشون دست میکشیدم . بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم تا کلانتری محلمون دویدم دوسه ساعتی مشغول گواهی پزشکی قانونی و شکایت علیه مهراد بودم که پدر و مادرم هم از موضوع باخبر شدن و باهام تماس گرفتن حس عجیبی من و از همه وابستگی هام به مهرداد جدا کرده بود و به جلو هل میداد ساک لباس های خودم و امید رو برداشتم و شب برای خواب رفتم خونه پدر شوهرم . مهرداد اس ام اس داد اگه تا چند روز دیگه وسائلت رو از خونه نبری سمسار میارم و همه شونو میفروشم دلم ازین همه نامردی روزگار شکست ... هنوز عمر جهاز من به 7-8 ماه هم نرسیده بود . پدرم بعد از شنیدن موضوع مکثی کرد و گفت جمعه برای بردن وسائل میان بغض گلوم و گرفت صدام رو به زور صاف کردم و گفتم : یعنی دیگه تموم شد ؟ مادرم گریه میکرد ... پدرم مثل کوهی از مواد مذاب آروم آروم در حال ذوب شدن بود لبخندی زد و گفت : دوباره برمیگردی پیش خودمون امید رو هم میبریم طبقه بالای خونه رو برات میسازم تا راحت و مستقل باشی چی میخوای بهتر ازین ؟ با دست ورم گلوم رو پنهان کردم ... چطور باید جای خالی مهرداد رو توی زندگی خودم و امید پر می کردم ؟ پدر و مادرم اومدن ... در خونه کوچیک و رویاییمو باز کردم تا برای آخرین بار با کلید واردش بشم که دیدن جای خالی تلویزیون قلبم رو به آتیش کشید ... از بین وسائلی که با خودم آورده بودم مهرداد با کادو های سر عروسی پول تلویزیون رو به پدرم داده بود و حالا اینکه بیشتر از من و امید و اینکه چه آینده ای در انتظارمونه به فکر اون تلویزیون بود زجرم میداد بی اختیار وسز خونه روی زمین نشستم ، اشک هام برای بوسیدن زمین اون خونه با هم مسابقه میدادن ... تک تک اون وسائل رو با بغض جمع کردیم و بار کامیون کردیم یادم اومد روزی که جهازم رو میاوردیم هم جمعه بود ... خدایا ... چه امتحان سختی ... خدایا یه کم راهنماییم کن ... اینبار از همیشه عصبانی تر بود هر چی میزد آروم نمیشد تا اینکه بالشت رو برداشت و گذاشت روی صورتم گفتم حتما میخواد من و بترسونه ... فشار داد ... دلم میخواسست نفس بکشم ... اما تاروپودهای محکم بالشت راه نفسم رو بسته بودن هلش میداادم اما تکون نمیخورد ترس عجیبی اوفتاد توی دلم شونه هاش رو گرفتم و به شدت فشار دادم بالشت رو از روی صورتم برداشت نفرت توی چشماش موج میزد حالم ازین همه نامردی به هم خورد باشه برو گمشو هرجا که دوست داری روزی که باورم نمیشد برسه رسید و صبر منم به آخر رسید چشمام و بستم و فقط به خواب فکر کردم .... فردا ظهر رفتم بالا سرش توی تخت، گفتم بلند شو میخوام آخرین حرفامو بزنم فهمیده بود اینبار شوخی ندارم برای همین بلند نمیشد و خودش و زده بود به خواب اینقدر تکونش دادم که عصبانی شد به طرفم برگشت و عربده زنان دستم رو به جهت مخالف پیچوند طوریکه آه از نهادم بلند شد و به جای تمام اشک های بی صدام جیغ کشیدم جیغ میکشیدم و بازوی بی حسم رو که به شدت داغ شده بود ماساژ میدادم بلند شد و اومد طرفم حس کردم ترسیده نذاشتم نزدیکم بشه یه دستی لباس هام و پوشیدم و رفتم طرف در که گفت کجا؟ هر جا میری باید اینو هم با خودت ببری دیدم داره پسرم امید رو نشون میده که معصومانه نگاهم میکرد جیگرم ازین همه مظلومیتش آتیش گرفتم ساکم رو آوردم و لباس های خودم و امید رو پرت کردم توش ، دورم میگشت و بلند بلند مسخره ام میکرد : مطلقه بدبخت میدونی بعد از من چه بلایی سرت میاد؟ باید بیام و از تو خیابون ها جمعت کنم اما من نه چیزی میشنیدم و نه میفهمیدم خدا سکوتش رو شکست و چهره پدر و مادرم رو جلوی چشمم آورد اما چطور باید بیرون میرفتم وقتی در رو قفل کرده بود و گفت سر کار هم نمیره زنگ زدم به پدر شوهرم و گفتم مهرداد دستم رو شکسته و بیاد و من و ببره دکتر نیم ساعت بعد با مادر شوهرم اومدن و بدون معطلی از خونه زدم بیرون ، مثل دختری که از دست مزاحم خیابونی فرار میکنه به طرف کلانتری دویدم و بعد پزشکی قانونی و بعد دادگاه و ... و برای همیشه مهرداد رو ترک کردم ... چند بار دیگه من و با نامردی تموم از خونه بیرون کرد و شبونه بدون اینکه به پدر و مادرم خبر بدم میرفتم خونه مادرشوهرم، بیچاره از خجالتش لام تا کام حرف نمیزد جام و مینداخت و تا وقتی من بالا سر امید ساکت و بغض کرده نشسته بودم با کمی فاصله از من مینشست، لابد فهمیده بود بوی مهرداد رو میده ... میخواست کمی مشامم از این همه نامردی راحت باشه ... امید خوابید خودمو و به زور زیر پتو کشیدم و چشمام و بستم تام مغز استخونم میسوخت چند شبی پدر شوهرم نبود و ما با هم تنها بودیم اینقدر براش درد دل میکردم تا از شدت بغض صدام می گرفت برام چایی میریخت و سعی میکرد حرف و عوض کنه یه بار که با هم حرف میزدیم و من داشتم نقشه میکشیدم که چطور مهرداد رو به زندگی امیدوار کنم با حالت خاصی از ترحم و ناامیدی نگاهم کرد و گفت : برو دنبال زندگیت ... تمام تنم به شدت ازین حرف به تکون اوفتاد گفت من مادرشم اما میگم برو ... اینقدر خوب بودی و بخشیدیش که به این روز اوفتادی ... سرم رو میون دستام گرفتم، خدایا ... هنوزم نمیخوای سکوتت رو بشکنی ؟ باز برگشتم به خونه خودم ولی حس میکردم که دستام کم کم سرد میشن مثل همیشه خونه رو به گند کشیده بود کمی تمیز کردم و منتظر اومدنش شدم اما نه آرایش کردم نه لباسی عوض کردم ... از راه رسید خواست قرار مدار طلاق رو بذاره گفتم هر چی دلت میخواد زور بزن من طلاق توافقی نمیگیرم عصبانی شد و بالا سرم وایساد ، به شدت هلم داد روی تخت و با عصبانیت لباس هام رو توی تنم پاره کرد ... بدتر از همه وقتی بود که مدام روی یک نقطه از بدنم میکوبید و من به وضوح حس میکردم که اون قسمت از تنم داره زیر مشت و لگد هاش متورم و سفت میشه پسرم گریه میکرد و من میخندیدم تا فکر کنه داریم بازی میکنیم ... وقتی بالا سرم ایستاد و یه پام و گرفت تا من رو روی زمین بکشه و از خونه بیرونم کنه تعادلش رو از دست داد و اوفتاد روم ، بوی تنش یکبار دیگه بهم خورد و مثل شب اول عقدمون مست شدم و ناخوداگاه دستام و باز کردم تا یکبار دیگه اونو میون دستام ببینم ... اون از حرص به خودش میپیچید و من بجز لذت به چیزی فکر نمیکردم... به آخرین لذت ... به آخرین آغوش ... تا اینکه احساس کردم یه تیکه از موهام میون دستاش جا مونده و همون قسمت از سرم به اندازه همه زخم هایی که بهم زده میسوخت ... سلام خواهرهای خوبم کامنت های همه تون رو خوندم هم خوشحال شدم ازینکه به یادم هستین و هم دلگیر ازینکه بعضی ها فکر کردن دارم سرکار میذارمتون بچه ها بخدا نت ندارم حتی دایال آپ قسم میخورم یه روز میام و از همه این روزها براتون مینویسم تا بدونین تو این مدت چی کشیدم الانم جایی مهمونم و یه لحظه لب تاپ کسی رو قرض گرفتم خواهش میکنم صبر کنین تا این روزهای سخت من بگذره همین قدر بگم که دارم بخاطر شما یه خط تلفن جدید میخرم تا اینترنتش رو وصل کنم اما در کل من و امید خوبیم خیلی سختی کشیدم اما خدارو صد هزار مرتبه شکر تونستم جایی برای زندگی برای خودمون دست و پا کنم فقط برام صبر کنین دوستتون دارم شهرزاد سارا جان مدتی بود که نت نداشتم الانم به زور با دایال آپ میام و 3 ساعت طول میکشه تا یه صفحه باز بشه که اکثرا نمیشه به وبت سر زدم و دیدم انگار دیگه نیستی لطفا وقتی اینجا رو خوندی برام پی ام بذار منتظرتم لطفا یادت نره
با دست ورم گلوم رو پنهان کردم و با دم دست ترین عضلات صورتم به زور به روی پدرم خندیدم تا دردش رو کم کنم ... _ نه ... بذار باز هم تلاش کنم ... من میتونم ... میتونم ... گفت باشه ، برو و هرچقدر میخوای تلاش کن و روزی اگه برگشتی پیش ما برای همیشه اون پسر رو با تمام خاطراتش دور بریز! احساس کردم چشماش رو روی دلش بست و منو و گذاشت توی صندوقچه توکلش و سپرد به دریای سرنوشت ... با بغض بدرقه اش کردم و پولی که روی اپن بود رو برداشتم تا برای پسرم شیر بخرم ، ایمان آوردم به خدایی که با حکمتش سینه پر غصه من و خشک کرد تا ناخواسته زهر به کام پسرم نریزم ... دلم نمیخواد یک ماه آخر رو مو به مو تعریف کنم و هربار که با مشت و لگد منو به در و دیوار میکوبید رو به تصویر بکشم اما نمیدونم چند بار سر موضوعات پیش پا اوفتاده تمنام بدنم و کبود کرد تا حدی که تا دو روز نمیتونستم راحت راه برم و باید دستم رو به دیوار میگرفتم و با هر قدم درد توی تمام تنم میپیچید . لباسم رو بالا زدم و رد پای عشقم رو روی تنم دیدم ... نامرد میذاشتی به دو سال بکشه ... چقدر دلم میخواست ازین خونه بریم یه جای بزرگتر ... میخواستم مثل هر زن دیگه ای جشن سالگرد ازدواجم رو بگیرم ... میخواستم توی خیابون بازوی مردونه ات رو بگیرم و کنارت راه برم ... اینا خیلی بزرگ و سخت بودن ؟ یه روز نشوندمش و دو ساعت منطقی باهاش حرف زدم که اگه هر مشکلی با من داره باید بگه و با لج کردن و بچه بازی چیزی حل نمیشه حس کردم یه لحظه اشک توی چشمش جمع شد و گفت : راستش و بخوای نمیدونم چمه فقط میدونم دیگه تو رو نمیخوام ! خون توی تنم یخ بست و اشکم رو پنهان کردم و در دهنم و بستم تا فریاد نزنم و نگم نامرد من میدونم سرت به کدوم آخور بنده و داری از نازه کدوم عشوه گری میخری که دیگه عشقی برای من و امیدم نداری ... اما حرف نزدم دهنم رو به زور باز کردم و لبخند زدم و گفتم : همین مهرداد جان ؟ مگه میشه به این راحتی آدم از زن و زندگیش سیر بشه عزیزم من بهترین دوست تو هستم دردت رو به من بگو تا برات حلش کنم حتی اگه جدایی از من باشه ... این و که گفتم یه کم وجدانش درد گرفت و گفت میدونم کاره درستی نیست اما از زن و بچه داشتن و خرج دادن و کار کردن برای قرض پس دادن خسته شدم دیگه دلم نمیخواد قسط خونه بدم و به نظرم همه اینا تقصیره تو هست چون تا وقتی تو نبودی من خونه بابام اینا راحت بودم ... خدای من ... تمام وجودم داشت از شدت بغض میخندید !!! چقدر این مرد بچه گانه فکر کرده بود ... چقدر من تنهام ... به امید نگاه کردم که معصومانه کنارم خوابیده بود ... پسر تو بزرگ شو ... باید بهت تکیه کنم .................
خیلی دیر اما بالاخره صبح شد! رفتم جلوی آینه و به صورت خسته ام نگاه کردم آرایش دیشب روی صورتم راه اوفتاده بود از خودم بدم اومد ازین همه عشق که من و به این روز انداخته خسته شده بودم دلم میخواست دوباره به روزهای قبل از ازدواجم برگردم، روزهایی که زنهای سنتی و سخت گیر محله مون بخاطر خنده های بلندم سرزنشم میکردن ... امید رو بقل کردم تا بوی تنش کمی آرومم کنه اما اون هم زیر این همه فشار دووم نیاورده بود و مدام جیغ میزد بچه کوچیک و نازم انکار از چیزی ترسیده بود و همیشه حالت بهت داشت ... نزدیکای ظهربود که در باز شد و مهرداد اومد ، بخاطر تمام عذابی که از دیشب کشیده بودم حتی نگاهش هم نکردم یه ذره توی خونه راه رفت و الکی دنبال چیزی گشت که من فکر نکنم بخاطر من اومده و تنه محکمی بهم زد برگشت و گفت چرا درست راه نمیری؟ جوابش رو ندادم دستم رو گرفت و من و به طرف خودش کشید ، باتو بودم چرا درست راه نمیری؟ روم و برگردونم و گفتم دستم و ول کن مهرداد دست انداخت دور کمرم و حلقه نامردیش و تنگ تر کرد و گفت ول نمیکنم میخوای چکار کنی؟ اصلا دلم میخواد بقلت کنم ! چیزی ته دلم تکون خورد ... باز نامردی کرد و تکونم داد ... باز نامردی کرد و نذاشت دل بکنم ... باز بذر امید رو انداخت تو دلم و کمبودهاش و با تن خسته من جبران کرد دستاش رو دور گردنم حلقه کرده بود و موهام و نوازش میکرد احساس کردم تک تک سلول هام دارن ازین نوازش لذت میبرن چقدر منتظر این لحظه بودم چقدر پای پنجره بغض کردم و به یاد گذشته اشک ریختم ... چشمام و بوسید و گفت من و ببخش شهرزاد ، جبران میکنم ... دارم کارامون ومیکنم تا بریم آمر*یکا، گفتم چیه نمیخوای من و جا بذاری ور بری ؟ گفت نه همه این کارها برای تو و امیده ، کلی برنامه چیدم که بعدا برات میگم فقط منتظرم بمون تا از سر کار بیام نیم ساعت بعد دوباره با عجله لباس پوشید و گفت شب برمیگردم تا بقیه حرفامون و با هم بزنیم . مهرداد رفت ... رفت و با رفتنش خیلی چیزها تموم شد ... و این تراژدی تاجایی ادامه داشت که برخلاف قولی که برای برگشتن و حرف زدن داده بود 3 شبانه روز به خونه نیومد ... برای اولین بار ازین همه نامردی و ظلم ترسیدم ... حریفم کسی بود که با من پیمان همسری داشت و حالا کمر همت به جنونم بسته بود ... 3 شب و 3 روز کنار پنجره منتظرش بودم تا حس کردم روحم داره سبک میشه و از تنم فاصله میگیره رنگ از صورت و لبهام پریده بود پدرم از شهرمون اومد و برام غذا و یه خورده دارو آورد برای پسرم شیر خرید و یه خورده پول گذاشت روی سنگ اوپن ، و با دیدن حال و روزم اشک توی چشماش جمع شد و گفت دیگه بسه شهرزاد ...بیا برگردیم
ساعت 11 شب بود ازینکار مهرداد خیلی تعجب کردم که گذاشت این وقت شب با آژانس برم اما دلتنگی برای پدر و مادرم امونم رو بریده بود وقتی رسیدم دختر عمه ام که همیشه بهترین دوستم بود و از بیشتر دردهام خبر داشت بهم گفت : شهرزاد چقدر شکسته شدی انگار از جنگ برگشتی ... خنده تلخی زدم و گفتم دست رو دلم نذار که زندگی با این مرد از فشار قبر هم بدتره بقیه هم متوجه تغییراتی در من شده بودن اما کسی چیزی به روم نمیاورد ... توی رختخواب به خودم میپیچیدم و به مهرداد فکر میکردم و به همه کارهایی که برای برگردوندن و امیدوار کردنش به این زندگی کرده بودم و دنبال جای خالی و کاره نکرده ای میگشتم تا زندگیم و نجات بدم ... موبایلم رو برداشتم و براش نوشتم بخاطر امشب ممنون اما هرچی منتظر موندم و دعا کردم هیچ جوابی برای این فریاد دلتنگی من نیومد ، پتو رو روی صورتم کشیدم و با اشک خوابیدم . فردا ظهر برگشتم خونه ، معلوم بود مهرداد از دیشب برنگشته همه جا رو تمیز کردم و شام پختم باز آرایش کردم و باز این صورت شکسته و رو پشت هزار لبخند و رنگ و آرزو پنهان کردم امید توی بقلم خوابیده بود و من کنار پنجره منتظر مهرداد ایستاده بودم و با نزدیک شدن هر مردی با قد و قواره اون قلبم مثل روزهای شیرین زندگیم تو این خونه پایین میریخت ، یادم اومد که هیچ وقت مهرداد برای ورود به خونه زنگ نمیزد چون من همیشه پشت پنجره منتظرش بودم و با دیدنش در رو باز میکردم ... کوچه خلوت خلوت شده بود و من هنوز پشت پنجره منتظر بودم ، با بغض در و دیوار رو نگاه میکردم و زیر لب ناله میزدم ... چطور ازین خونه بگذرم ؟ چطور زندگیم و بذارم و برم ؟ چکار باید میکردم که نکردم ؟ گلوم از شدت بفض ورم کرده بود با دست اینقدر ماساژش دادم تا این بغض لعنتی کمی راحتم بذاره .. خدا رو میدیدم که با سکون تگاهم میکنه ... بگو چکار کنم ؟ تورو به همه مقدسات عالم قسمت میدم نذار این زندگی از هم بپاشه مهرداد رو برام نگهدار ... خدایا به این زندگی برش گردون ... معجزه گر ... معجزه کن ... سلام دوستان ممنون که تا اینجا همراهم بودین و معذرت میخوام بابت غیبت دوباره ام واقعیتش اینه که نت من قطع شده و بخاطر مشکلی حالا حالا ها (حداقل تا دو ماه دیگه ) وصل نمیشه لب تاپ من هم مودم نداره که با دایال آپ بیام و خیلی اذیت میکنه نگرانم نباشین و دعا کنین زودتر مشکلم حل شه تا بقیه شو بنویسم تو این مدت هم هر وقت بتونم براتون مینویسم اما ازم ناراحت نباشین دوستتون دارم شهرزاد تلفنی به شبنم گفتم که داره میاد و خدارو شکر کردیم که کمی آروم تر شده، خونه هم شده بود مثل روز اولی که جهازه ساده قشنگمو توش چیدم ... برعکس همیشه که زنگ میزد تا در و براش باز کنم و با یه بغل باز پشت در منتظرش باشم ... در رو با کلید باز کرد و بدون سلام به طرف امید رفت ، توی آشپزخونه بودم که با صدای بازیش با امید لبخند روی لبم اومد و خم شدم روی زمین و با همه وجودم سجده شکر کردم برای این همه خوشبختی ... شاید ندونید صدای بازی کردن یه مرد توی خونه آدم و یه پدر با پسر دوماهه اش چقدر ارزشمنده ... چیزی که من و امید همیشه ازش محروم بودیم ... خودم رو با جمع کردن چند تا چیز سر گرم کردم ، گفت مگه پیامم رو ندیدی ؟ گفتم طلاقت نمیدم اما باهات زندگی هم نمیکنم ، سرم رو تکون دادم و گفتم : من دیگه با تو کاری ندارم ، بلند شد و گفت من میرم سر کار ، امشب هم نمیام ، فعلا کاری نکن تا برگردم تکلیفت و مشخص کنم ، به روی خودم نیاوردم که چقدر از رفتنش ناراحت شدم در رو بست و من خسته تر از سربازی بودم که روزها وسط میدون جنگ شمشیر زده باشه ... سربازی که بی سلاحه و قلب پاره پاره اش سپر زخم هاییه که نزدیک ترین کسش بهش میزنه ... رفتم جلوی اینه و به این همه تنهایی خیره شدم چقدر صورتم شبیه مهرداد شده بود ... سرد و بی روح ... پدرم تماس گرفت و گفت اومدن تهران برای انجام کاری و امشب هم خونه عمه ام هستن ، نمیدونید چقدر احساس بدبختی میکنه زنی که نتونه پدر و مادرش رو به خونه خودش دعوت کنه ... پیش خودم فکر کردم یه شب اونجا بخوابن بهتر از اینه که مهرداد بی احترامی تو روشون بکنه ... گوشیمو برداشتم و بعد از مدتها شماره اش رو گرفتم : سرد تر از همه گوشی رو برداشت ، گفتم : پدر و مادرم امشب اومدن تهران و خونه عمه ام هستن ، گفت خوب؟ میخوای بری اونجا ؟ مکثی کردم و گفتم : نه .. همین طوری گفتم گفت برو اگه میخوای ! تمام غصه هام مثل یه آبشار توی دلم پایین ریخت و باز نوزاد امید در دلم متولد شد و گفتم : جدی میگی ؟ دیر وقت نیست ؟ گفت نه الان برات یه ماشین میفرستم . لباس پوشیدم و باز هم خدارو برای این همه خوشبختی که داشت ذره ذره و با زحمت به طرفم برمیگشت شکر کردم ... خدایا شکرت .. این بار بیشتر قدرش رو میدونم .. بیشتر بیدار میمونم کمتر میخوابم ... بیشتر نگاهش میکنم ... بیشتر زندگی میکنم ... بدون اینکه به پدر و مادرم چیزی بگم همونجا موندم اونا هم هیچ کاری برای بهتر شدن اوضاع نمیکردن و این ترسیدن پدر و مادرش از مهرداد بیشتر از همه آزارم میداد دلم میخواست پدرش بره و به زور اونو بیاره سر خونه و زندگیش ... اما مدام نشسته بودن تو خونه و غصه میخوردن ، نه شیری داشتم که باهاش پسرم رو سیر کنم نه پولی که براش شیر بخرم ... بعدظهر های دلگیر خونه شون هنوز هم یادمه ... چه روزهای سختی بود ! تو همین بین با بهترین و زیبا ترین نشونه لطف و محبت خدا آشنا شدم ... دوستی که واقعیتی به نام فاصله رو از بین برد ... و از راه دور، اما کنارم اشک ریخت و خندید ... کسی که هر وقت از روز یا شب به درد دل هام گوش میکرد ... مثل آب شفاف ... مثل شبنم پاک ... اون روز های کارم این بود که بعدظهر های دلگیرم رو با تلفن زدن به شبنم و درد دل کردن بگذرونم اونم از زندگیش میگفت و کمی درد هم رو کم میکردیم و و هر دو به این نتیجه رسیدیم که شاید هنوز جایی برای تلاش باشه و من نباید به این سادگی زندگیم رو به دیگری بدم و باید پای اشتباهات عزیزترینم به ایستم و .... و به این فکر کنم که اگه اون بجای این رفتار بدترین بیماری رو گرفته بود من رهاش نمیکردم ... یک روز تمام دنبال بهانه میگشتم تا بتونم به خونه خودم برگردم ، مادر شوهرم سالها پیش بیماری سختی رو پشت سر گذاشته بود که با عصبی شدن تشدید می شد و هر ان ممکن بود دوباره به سراغش بیاد ، همین رو بهانه ورودم به خونه خودم کردم و با یه دنیا امید و آرزو ، با یه بچه دو ماهه ... با یه دل پر از ترس و اضطراب ... برگشتم ! نمیتونم بگم توی اون چند روز چه بلایی سر خونه و زندگیمون آورده بود طوریکه بدم میومد به ظرف های غذاش دست بزنم و اونا رو بشورم ... اما همه جا رو کردم مثل روز اولش و با ترس و لرز بهش اس ام اس دادم که : کی میری خونه ؟ جواب داد : چطور مگه ؟ گفتم : چند تا کارتون بیار برای جمع کردن وسائل صدای تلفن خونه من و از جا پروند ، مهرداد بود گوشی رو برداشتم ازون ور داد زد چرا برگشتی ؟ مگه نگفتم همون جا بمون ؟ گفتم : اومدم وسائلم و جمع کنم صداش کمی آروم تر شد و نور امید توی دلم سوسو زد ... گفت تا نیم ساعت دیگه میام خونه گوشی رو گذاشتم و باز لباس های روز مبادا رو پوشیدم و باز ارایش کردم و بارها و بار ها خودم رو توی آنه چک کردم تا هیچ نقصی نداشته باشم ... لباسهایی که الان هم با گذشت مدتها با نگاه کردن بهشون دلم برای اون همه سادگیه خودم میسوزه و دلم میخواد اینقدر بپوشمشون تا دیگه برای روز مبادا نباشن و دیگه زیبا نباشن و دیگه ... خدایا می رسه روزی که این همه خاطره رو یادم بره ؟؟ اون لحظه فهمیدم واقعا تصمیمش رو گرفته و دیگه من رو نمیبینه ... نه تنها من بلکه کوچکترین حرفی از امید هم نمیزد و فقط میگفت چند سال بعد که اومدم امید رو ببرم اگه خواستم تو رو هم میبرم ... !! با شنیدن این حرفاش بیشتر و بیشتر حالم از خودم به هم میخورد ، فشارم اوفتاده بود ، خم شدم روی تخت تا شاید زودتر این زندگی لعنتی رو بالا بیارم و یا خلاص شم ... یا بمیرم ... دستم رو گرفت و به شدت به طرف در کشید ، روی زمین اوفتاده بودم و فرش بدنم رو میخراشید ... گفت خودت میری یا بندازمت بیرون ؟ داد زدم : چکار میکنی مهرداد ؟ این وقت شب کجا برم تو این شهر غریب ؟ گفت نمیدونم زنگ بزن بابات بیاد ببرتت فقط روسریمو سر کردم و مانتو رو انداختم روی دوشم ، دیدم داره اتاق خواب رو بخاطر عقدنامه زیر و رو میکنه ، گفتم اونو گذاشتم خونه مادرت ، با عصبانیت از خونه هلم داد بیرون و رفت به طرف تاکسی تلفنی که چند قدم تا خونه فاصله داشت ،نشستم تو ماشین ، خواست در و ببنده که داد زدم مهرداد ساعت 12 شبه ! من تنها با این مرد کجا برم ؟ نفرت از چشماش میبارید در جلوی ماشین رو باز کرد و نشست و یه کلمه با هم حرف نزد تا رسیدیم خونه مادرش و من رفتم بالا تا عقدنامه رو بیارم ، مادرش نگران و پریشون اومد جلو و گفت : چی شد شهرزاد جان ؟ مهرداد هم همراهته ؟ بغض کردم و گفتم : نپرس امشب چی به سرم آورد ... ! عقدنامه رو برداشتم و رفتم پایین ، به محض بیرون اومدن از در به طرفم هجوم آورد و به شدت عقدنامه رو از دستم کشید طوریکه رد ناخن هاش تا مدتها روی دستم می سوخت و جای خاطراتش هم قلبم رو به آتیش می کشید ... اون شب تا صبح مثل جن زده ها از خواب پریدم و اشک ریختم مادر شوهرم هم پابه پای من اشک میریخت و به مهرداد بد و بیراه میگفت ، نمیفهمیدم کجام ... امید کنارم هست یا نه ... همش منتظر بودم دستی بیاد و از خواب بیدارم کنه بگه همه اینا فقط یه کابوس بوده ، دندونهام رو روی هم فشار میدادم تا اشک هام سرازیر نشن و توی دلم فریاد میزدم : خدااااا خدا این طوری امتحانم نکن ... مهرداد رو ازم نگیر ... خدایا و باز خدا ساکت بود و نگاهم میکرد تا ببینه کی حاضرم بتی به اسم مهرداد رو توی کعبه دلم بشکنم ... خدایا دستام خالیه ... اون شب سخت هم صبح شد و تلخ ترین و کسل کننده ترین روز هم گذشت ... صدای موبایلم من و به طرف خودش کشید : طلاقت نمیدم ، اما باهات زندگی هم نمیکنم !!! چقدر تو نامردی مرد !!! آقا یا خانومohxni مطمئن باش اگه حرف نزنی نمیگیم لالی ! ازین به بعد کامنت های تو بدون خوندن پاک میشه دوستان نمونه ای از وراجی های ایشون رو کپی میکنم تا نظر بدین !! تو از اون زنهایی بودی که برای خودت زندگی نداشتی و زندگیت به شوهرت و توله سگت خلاصه میشد. درست همون جور زنی که مردها ازش فراری هستند. این فقط دو خط کامنت 10-12 خطی ایشون هست ببین اگه خوشت نمیاد نخون تازه بدتر ازین کارها رو هم کردم تا جونت دراد نیم ساعت تموم فریاد میزدم تا صدام به گوشش برسه اما به جز فحش هایی که زیر لب میداد چیزی نمیشنیدم ، شام رو کشیدم و صداش کردم ، سرد و بی روح فقط به مونیتور لب تاپش نگاه میکرد صدای موزیکش به طرز دیوونه کننده ای توی خونه پیچیده بود و همه چیز اماده شد برای شکنجه اور ترین و دردناک ترین خاطره زندگیم توی اون خونه کوچیک که جز بدی ازش به یاد ندارم ... امیدوارم بتونم جوری براتون تعریف کنم تا دردی که ازون لحظات توی تنم باقی مونده رو درک کنید و بدونید چرا هنوز که هنوزه با یاداوریش جای زخم خاطراتم میسوزه و چرا تا مدت ها با بدن لرزون از خواب میپریدم و چرا دیگه حتی نمیتونستم از خیابون رد شم و مردم دختر تنها و ضعیفی رو میدیدن که گوشه خیابون ایستاده و چادر خاکیش رو با اشک روی زمین میکشه ... هر چی برای شام صداش کردم نیومد وسائل رو جمع کردم و براش تنقلات آوردم یه دونه گذاشت دهنش فهمیدم آروم تر شدهرفتم کنارش که دوباره فریاد زد گفتم باشه ازت فاصله میگیرم اما بذار حرفم رو بزنم باشه تو گفتی نیا و من اومدم خوب ببخشید بیا و فراموش کن ، جبران میکنم ازین به بعد برای کوچکترین کارم ازت اجازه میگیرم ... آروم نزدیکش شدم نشستم آروم صدای موزیک و کم کردم و رفتم کنارش ... دستاش و گرفتم ... موهاش و نوازش کردم ... گفتم تو تنها کس منی ... اگه تو باهام حرف نزنی همه دنیا بهم پشت میکنه .... یاد مژده میوفتادم و میبوسیدمش ... یاد مژده میوفتادم و سرم رو روی شونه های سردش میذاشتم ... حرفهای سنگدلانه اش توی گوشم تکرار میشد و با انگشتاش بازی میکردم .... اینقدر خودم رو شکنجه کردم تا بالاخره یخش واشد و شروع کرد به حرف زدن گفت من تصمیمم رو گرفتم تو نمیتونی با این کارا خرابش کنی گفتم تصمیمت چیه نمیخوای به من بگی ؟ پوز خندی زد و گفت نه لازم نیست بگم اما تصمیمم اینه که برم خارج این کشور دیگه جای من نیست ، توی دلم گفتم حتما عصبانیه الان رو حرفش حرف نزنم تا آروم بشه دست انداختم دور گردنش و گفتم باشه هر چی تو بگی نمیخوام نظرت و عوض کنی فقط بیا الان آشتی کنیم... باورم نمیشد ... بالاخره موفق شدم ... همه دنیا به طرفم اومد .. مهرداد دست انداخت دور گردنم ... خوشبختی رو در آغوش گرفتم ... دوباره عاشقم شد ... وای که چقدر ساده و ابله بودم ... چرا نفهمیدم این دست های یه مرده نه یه همسر ... دستهای کسیه که اگه اون زمان هر کسی جز من در کنارش بود به دور تنش میپیچید ... اما من فکر کردم باز ملکه زندگیم شدم اشک شوق توی چشمم موج میزد ... مهرداد بی وقفه من و میبوسید ... و من بلند بلند به این زندگی سخت که هر روزش پر از جنگ و خون دل بود میخندیدم و توی دلم یه قله دیگه رو فتح میکردم ... اما مهرداد مرد ترین نامرد دنیا بود و هیچ وقت از حرفش برنگشت ... وقتی نامردی رو به اوج رسوند که من رو بین دستهاش میبوسید و بین بوسه هاش وقت طلاق رو تعیین میکرد ... و من میون بهت و حیرت و اشک و بوسه ... بزرگترین و تلخ ترین تراژدی عمرم رو تجربه میکردم که شاید هر بیننده ای رو زار زار به گریه می انداخت ... نامرد اگه میخوای بری این بوسه ها چیه ؟ ... اگه میبوسی پس رفتنت چیه .... ؟؟؟ ... این همه نامردی رو از کجا به ارث بردی ؟ .... از جاش بلند شد و گفت قبول ؟ گفتم نه من جدا نمیشم هر جا میخوای بری برو اما من منتظرت میمونم عصبانی شد تمام بدنش از شدت خشم میلرزید و فریاد میزد دستهای کثیفت رو از زندگیم بردار من دیگه تو رو نمیخوام گفتم پس این همه عشق و علاقه الانت چی بود ؟ خندید و گفت : اگه هر زن دیگه ای جای تو بود همین کار و میکردم شهرزاد مثل اینکه یادت رفته من یه مردم !!!!! ................................................................... اشک امونم نمیداد ... نه اشک های مادرم رو میدیدم و نه فریاد هاش و میشنیدم تمام وسایلم رو برداشتم و در حالی که اندازه یه کوه بار روی دوشم بود امید رو بقل کردم تا خودم برگردم که مادرم و برادر کوچیکم جلوم و گرفتن ، مادرم گریه میکرد و با التماس و گاهی با خشم میگفت نمیذاره پام و از در خونه بیرون بذارم ، برام مهم نبود چی میگه یا چقدر دردناک گریه میکنه ... باید برمیگشتم ... باید مهرداد رو دوباره پیدا میکردم ... باید دوباره عاشقم میشد ... باید تمام نقشه هام و برای سالگرد ازدواجمون عملی میکردم باید چند ماه دیگه تا اون روز دووم میاوردیم ... فقط وقتی اروم شدم که پدرم تماس گرفت و گفت داره میاد تا منو و امید رو ببره تهران تمام مسیر عین ماتم زده ها ساکت بودم رسیدیم تهران اما جرئت نکردم برم خونه خودم ، رفتیم پیش پدر و مادر شوهرم ، حسابی از کارهای مهرداد شرمنده و ناراحت بودن ، گفتن اینجا هم خونه خودته اما من اون چهار دیواریه خودم و میخواستم ... خوشبختیم اون تو جا مونده بود ... اما کسی نمیفهمید ... امید رو بقل کردم و نشستم یه گوشه ، خدایا می ترسم ... باز دوباره قراره چه بلایی سره من و این بچه بیاره ؟ چطور به زندگی برش گردونم ؟ 2 روزتموم اونجا بودم اما کسی جرئت نداشت به مهرداد بگه من برگشتم تا اینکه بعد از چند روز صبح زود رفتم خونه خودم ... در و که باز کردم هوای لطیف و روشن خونه ام تمام بدنم رو در آغوش گرفت ... چشمام و بستم و برای آخرین بار از اون منظره تکرار نشنی لذت بردم ... چند بار طول خونه رو طی کردم و آروم روی وسائلم دست کشیدم ، چطور تا حالا این همه زیبایی رو ندیده بودم ؟ پرده ها رو کنار زدم ... مهردادی نبود که پرده ها رو با چسب به دو طرف دیوار ثابت کنه ! نور اومد و روی تنهاییم تابید ... دوش گرفتم آرایش کردم یه دست لباس نو ی روز مبادا رو برداشتم و پوشیدم ... اقرار میکنم تا به اون روز خودم رو به این زیبایی ندیده بودم ...امروز همون روز مبادا بود ... همون روزی بود که دلم گواهش رو میداد اما دلم نمیخواست باورش کنم تو این مدت خونه رو مثل بازار شام کرده بود تمام غذاهای نیم خورده اش گوشه گوشه خونه رو پر مورچه کرده بودن ظرف ها رو شستم و جارو کشیدم براش قرمه سبزی ، غذای مورد علاقه شو پختم با خشم در رو باز کرد و به هم کوبید ... سلام کردم و جوابی نشنیدم ، بدون اینکه لباسش رو دربیاره روی مبل نشست و لب تابش رو روشن کرد رفتم کنارش و گفتم حالت خوبه ؟ یهو از جا پرید و گفت : تو غلط کردی بدون اجازه من پات و از خونه بابات بیرون گذاشتی ! دستش و به شدت از میون دستام کشید بیرون گفتم عزیزم من اومدم که با تو باشم ببخشید که بدون اجازه ات اومدم اما واقعا از روی دلتنگی بود صدای موزیک رو اینقدر بلند کرده بود که فریاد های خودم رو هم نمیشنیدم گفت اگه نزدیکم بشی میزنمت باور نکردم و نزدیکش شدم .... درد تو تنم پیچید ... باور کردم ... فردا صبح زود بیدار شدم و خودم و امید رو اماده کردم اما خبری از مهرداد نشد دلم مثل سیر و سرکه میجوشید دلم بریا خونه ام تنگ شده بود احساس میکردم دیگه نمیبینمش ... با پدرشوهرم تماس گرفتم و گفتم به مهرداد زنگ بزنه و ازش بپرسه چرا نمیاد دنبال ما و به من خبر بده . تو این مدت هم به ایمیل مهرداد سرک کشیدم و دیدم دیشب با یکی از دوستاش چت کرده ، متن چتش رو خوندم ... با هر خط بهت تمام وجودم رو میگرفت و باور کردم هرچقدر هم که خوشبخت باشیم میتونیم یک شبه تنها و بدبخت بشیم ... میتونیم چشم باز کنیم و دستهای شوهرمون رو کثیف و سرد ببینیم ... میتونیم درد رو حس کنیم و نفهمیم از کجاست ... میتونیم خنجری که توی قلبمون فرو شده رو انکار کنیم ... اما نمیتونیم تقدیر رو عوض کنیم ... برای دوستش گفته بود که تصمیم داره به خارج از کشور بره دوستش ازش پرسیده بود با زن و بچه ؟ و جواب مهرداد که قلبم رو به آتیش کشید وقتی دیدم اونقدر با حسرت از دوران مجردیش میگه و اعتراف کرد اشتباه کرده ازدواج کرده و دلش میخواد ازاد و رها باشه و تنها بره ... با غرور خندید و گفت : نه بابا ... اونجا که جای زن و بچه نیست .... اشک توی چشمام موج میزد ، صدای تلفن بلند شد ، پدر شوهرم با ناراحتی گفت : مهرداد میگه دیگه نمیخو.ام برم دنبالشون ، دیگه نمیتونم زن و بچه داشته باشم ! چی ؟؟ به همین سادگی ؟ تمام وجودم پر از فریاد شد خدایا چطور امید رو بزرگ کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟
نذار این فاصله بیشتر از این شه
دوباره آخر قصه همین شه
ناخدایِ مغروریست
و در من
کشتی هایِ بی قراری ...
تو مقصر نبودی ...
ممنونم از همتون بابت پیگیری و صبری که دارین و عذر میخوام بخاطر کمبود وقت و کمی هم تنبلی خودم دیر به دیر آپ میکنم اما خوندن کامنت هاتون خیلی خیلی بهم امید میده
دوستون دارم
- بله ؟
- بله جناب دکتر خودم هستم خوب هستید ؟
- ممنون خانوم لطفا فردا 8 صبح برای شروع کار توی شرکت باشین تا معرفی و کارهای لازم انجام بشه خداحافظ
خدایا چه نیرویی تو اون دو جفت چشم گذاشته بودی که من رو به اینجا رسوندن؟
....
قول میدم ... قول ... میدم
تو این افکار غرق بودم که پدرم سر صحبت رو باز کرد و نظرم رو درباره این شرکت پرسید ، وای نه ... چرا شروع به صحبت کردی بابا ؟ چرا نمیذاری راحت به مهرداد فکر کنم ؟ چرا نمیذاری منتظرش بمونم ؟ چرا باید برم سر کار وقتی شوهر دارم ؟ پسر کوچیک من بهم احتیاج داره ... اگر مهرداد بفهمه ناراحت میشه ...
همون طور که از پنجره بیرون رو نگاه میکردم گفتم : خوشم نیومد بابا ، جو خیلی خشک و مردونه بود ! نمیخوام پیش مردها کار کنم !
پدرم چند لحظه سکوت کرد و حرفی زد که تا مدتها فکرم رو مشغول کرد و گاهی به این فکر میکنم که اگر اون هم مثل من اون لحظه کم میاورد من الان چه حالی داشتم ..
حس کردم داره کلمات رو توی ذهنش مرتب میکنه تا حرفش رو بهم بزنه ، خدا خدا میکردم بذاره تو این پیله تنهایی خودم باقی بمونم ... دلم میخواست بذاره این جسد در حال موت با آسایش جون بده ... بذاره راحت غرق بشم ... دلم میخواست ...
سکوت رو شکست و شروع به حرف زدن کرد ... ازین به بعد زندگی برای تو همینه اگه بتونی زنده بمونی هنر کردی .... از روزی که اون نامرد تو رو ول کرد همه برای تو گرگ هستن ... اگه بری بین این گرگ ها و زنده بیرون بیای لیاقت زندگی کردن و بزرگ کردن امید رو داری ... وگرنه همون بهتر که بمیری و این بچه هم بره زیر دست اون نامرد و بشه یکی بدتر ازون ...
.....
چیزی نگو بابا ... حرفات مثل پتک توی صورتم میخوره ... داری من و له میکنی بابا ...
| Design By : Pichak |
